سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
شماره اول : روز دانشجو - نبض ، ارگان رسمی بسیج دانشجویی دانشکده فنی دانشگاه تهران


18/7/88
2:47 عصر

کلام رهبری

بدست نبض فنی در دسته

آزادی‏خواهی و آزاداندیشی نباید فقط منحصر در معنای محدود سیاسی تلقی شود. آزاداندیشی یعنی آزادانه فکر کردن، آزادانه تصمیم‏گرفتن، ترجمه‏ای، تقلیدی و بر اثر تلقین دنبال بلندگوهای تبلیغاتی غرب حرکت نکردن.
لذا شامل علم، معرفت، مشی سیاسی، شعارها و واژه‏ها و خواسته‏های متعارف سیاسی و اجتماعی هم میشود.
بیانات مقام معظم رهبری در جمعی از اعضای تشکل های دانشجویی


 


 


18/7/88
2:45 عصر

16 آذر در لابلای اسناد

بدست نبض فنی در دسته

 


نویسنده: محمد علی زمانیان


1سال و 11 ماه و 15 روز قبل از حادثه 16 آذر 1332، رئیس دانشگاه تهران، دکتر سیاسی، نامه ای با ضمیمه 8 برگ به صورت محرمانه- مستقیم خطاب به نخست وزیر، دکتر مصدق، می نویسد و اشاره می کند که می خواهد راجع به مسئله چگونگی تعطیل شدن دانشگاه که در ذهن نخست وزیر شبهه بیجایی بوجود آورده را توضیح دهد؛ بعد از مقدماتی اینگونه می نویسد : ”روز هشتم آبان ماه عده ای از دانشجویان دانشسرای عالی به شورای دانشگاه هجوم و اعضای آن[را] مورد اهانت شدید و تهدید به قتل قرار داده و تصویب فوری تقاضاهای نامعقول خود را خواستار شدند و چون مقاومت استادان را در برابر این عمل وحشیانه دیدند تالار شورا را محاصره کردند و آقایان استادان را از ساعت یازده صبح (جلسه شورا 2/1 8 صبح تشکیل شده بود) تا نزدیک ساعت هفت بعد از ظهر گرسنه و تشنه در توقیف نگاه داشتند.“


دکتر سیاسی در ادامه نامه می افزاید که این واقعه موجب تاثر شدید اساتید و افسردگی خاطرشان شد، مخصوصا اینکه دانستند مقامات انتظامی از محاصره تالار شورا مطلع بوده اند و نسبت به مجرمین تعرضی نداشته اند؛ که همین مسئله موجب تشکیل جلسه 8 ساعته ای در 11 آبان که در نهایت 3 تصمیم در برداشته، می شود. اولین تصمیمی که در نامه ذکر شده به این شرح است : ”دانشکده ها تعطیل شود و افتتاح مجدد آنها موکول به وقتی گردد که دولت اقدام به تعقیب و مجازات مجرمین نماید و یک گارد مخصوص انتظامی در اختیار دانشگاه بگذارد.“سپس دو تصمیم دیگر ذکر می شود و بعضی مسائل حاشیه ای که در خصوص تعطیل شدن دانشگاه بوجود آمده بود را توضیح می دهد و برای نخست وزیر رفع شبهه می کند.


این نامه به شماره 24802 جز اسناد معدودی است که می تواند به نوعی ارتباط با 16 آذر 1332 داشته باشد، واقعه ای که شاید قبل از رجوع به اسناد و مدارک برای تحقیق پیرامونش به ذهن برسد یکی از وقایعی است که بیشترین اسناد و مدارک را می توان برایش یافت؛ ولی وقتی مطلع می شویم که سازمان اطلاعات و امنیت کشور، ساواک، سازمانی که بخشی از نخست وزیری است و رئیسش از جانب شاه تعیین می شود و معاون نخست وزیر است، اواخر سال 1335 تاسیس شده دیگر انتظار نداریم که بتوانیم به جزئیات و ظرایف ماجرا به خوبی پی ببریم.


 


با نگاهی به اسناد و نامه های موجود بعد از تاسیس ساواک به نفوذ و گستره قوی اطلاعاتی سازمانی که بعضی از نیروهایش توسط کارشناسان اطلاعاتی امریکا و اسرائیل آموزش دیدند، پی می بریم؛ بطوریکه بعد از 1335 حتی اسناد مربوط به پخش 1 برگ اعلامیه دانشجویی و یا گله مهندس مهدی بازرگان به خاطر عدم دعوت از وی برای سخنرانی در مراسم سالگرد 16 آذر و موارد جزئی دیگر به راحتی دیده می شود. تا قبل از ساواک، فرمانداری نظامی تهران به همراه دو واحد اطلاعاتی ارتش و کارآگاهی پلیس کنترل اوضاع را برعهده داشتند ولی خیلی به صورت حرفه ای عمل نمی کردند، به هر حال در مجموع برای بررسی واقعه 16 آذر 32 باید به گفته های اشخاص و اسناد و نامه های پراکنده این سالها رجوع کرد.


یک روز پس از کودتای 28 مرداد 1332 در منزل آیت ا... زنجانی با حضور عباس رادنیا، ناصر صدرالحلفظی و رحیم عطایی هسته اولیه نهضت مقاومت ملی شکل می گیرد. پایگاه اجرایی این نهضت بر دو محور بازاریان و دانشجویان متمرکز شد تا بیشتر کمکهای مالی از جانب بازاریان و کارهای اجرایی و تبلیغاتی از جانب دانشجویان پیگیری شود. عملا بعد از کودتا با توجه به تجربه ای که شاه از دوران مصدق کسب کرده بود، گروهها، احزاب سیاسی چپ و ملی مذهبی ها منزوی بودند و ابتکار فعالیت در دست تشکیلات دانشجویی و نهضت مقاومت ملی بود و افرادی چون مصطفی چمران، عباس شیبانی، عزت ا... سحابی، ابراهیم یزدی و... در کمیته دانشگاه نهضت فعالیت می کردند.


در تاریخ 16/7/1332 اولین تظاهرات نهضت در اعتراض به حبس مصدق، شایگان و رضوی شکل گرفت و مدارس، بازار و دانشگاه تهران تعطیل شد؛


ظاهرا دستاورد این اقدام به همراه تظاهرات 21 آبان مورد انتقاد قرار گرفتن حکومت کودتا در محافل سیاسی جهانی به خاطر برخوردهای خشن با تظاهرکنندگان بود.


14/9/1332 در اعتراض به ورود دنیس رایت کاردار جدید انگلیس به ایران توسط دانشجویان دانشگاه تهران تظاهرات دیگری برپا می شود. در واقع بعد از ملی شدن صنعت نفت رابطه ایران و انگلیس قطع شد ولی در این سالها انگلیس تلاش داشت تا دوباره به ایران برگردد (هرچند که در29/7/1333 با عقد قرار داد کنسرسیوم نفتی موفق شد)ولی ابن اقدام دولت زاهدی برایش هزینه دار شد. تظاهرات به روز بعد یعنی 15 آذر کشید و این بار دانشجویان به بیرون دانشگاه تهران رفتند و مامورین هم دانشجویان را مجروح و دستگیر کردند و تنها سه روز به استقبال از معاون رئیس جمهوری امریکا، نیکسون، مانده بود و از آنجایی که در 12 شهریور 1332 زاهدی مبلغ 23/4 میلیون دلار بابت کمکهای فنی سالانه در چارچوب اصل چهارم ترومن و دو روز بعد هم مبلغ 45 میلیون دلار کمک بلاعوض که 5 میلیون دلار آن بابت دستمزد به وی ( زاهدی ) از طرف دولت امریکا برای جبران مشکلات اقتصادی که بعد از کودتا برای کشور پیش آمده بود، دریافت کرده بود لذا می بایست استقبال با شکوه و در کمال آرامشی از نیکسون بعمل می آمد؛ لذاست که نیروهای لشگر 2 زرهی ( البته بعضی می گویند گارد مخصوص دانشگاه بودند و می تواند هر دو نیرو هم باشد ) به دانشگاه تهران اعزام میی شوند.


حسین شاه حسینی وضعیت دانشگاه را در 16 آذر اینگونه توصیف می کند : ” روز 16 آذر، دانشجویان هنگام ورد به دانشگاه متوجه تجهیزات فوق العاده سربازان و اوضاع غیر عادی اطراف دانشگاه شدند و وقوع حادثه ای را پیش بینی می کردند...دانشجویان در حد امکان سعی می کردند هیچ بهانه ای به دست بهانه جویان ندهند...ساعت 10 صبح هنگامی که دانشجویان در سر کلاسها بودند چندین نفر از سربازان دسته جانباز به همراه عده زیادی سرباز معمولی رهسپار دانشکده فنی شدند.بهانه سربازان برای ورود و حضور در دانشکده فنی و هجوم به بعضی از کلاسهای درس، شناسایی تعدادی از دانشجویان بود که سربازان ادعا می کردند این دانشجویان به آنها بی احترامی کرده و مورد استهزا قرار داده اند.“


مهندس خلیلی، رئیس دانشکده فنی، برای جلوگیری از هرگونه خونریزی زنگ کلاسها را به صدا در می آورد و مستخدمین را مامور می کند تا به سر کلاسها رفته و از دانشجویان بخواهند که هرچه زودتر از دانشگاه خارج شوند ولی دانشجویان هنگام خروج از دانشکده با سرنیزه سربازان مواجه می شوند و شروع به سردادن شعار می کنند(دست نظامیان از دانشگاه کوتاه!)، در ادامه درگیری هم رخ می دهد و در این میان احمد قندچی دانشجوی سال اولی (22 ساله) البته بعد از 24 ساعت، مصطفی بزرگ نیا دانشجو سال دوم و بازیگر فیلم اشتباه (فرشید) و شریعت رضوی شهید می‏شوند.


فرماندار نظامی تهران مهندس خلیلی و دکتر عابدینی معاونش را به عنوان عاملین حادثه معرفی و دستگیرشان می کند و روزنامه اطلاعات در 17 آذر ضمن اعلام اسامی کشته شدگان حادثه و خبر تبعید 25 تن از دانشجویان و دانش آموزان به جزیره خارک، به خاطر ورود دانشجویان به بازیهای سیاسی و سیاسی کاری به مسئولین امر هشدار می دهد و از آنها می‏خواهد به هدایت دانشجویان به مسئله اصلی دانشگاه یعنی تحصیل علم بپردازند که چنین حوادثی دیگر رخ ندهد؛ و وظیفه دولت را حفظ امنیت کشور و برخورد با متخلفان می‏داند.


روز ورود نیکسون به تهران همزمان با سومین روز در گذشت کشته شدگان تظاهراتی از طرف دانشجویان دانشگاه تهران برگزار می شود و در اعتراض به دولت 15 روز دانشجویان از شرکت در کلاسهای درس خودداری می کنند و در نهایت دولت با ترفیع درجه عاملین واقعه و پرداخت پاداش نقدی به سربازان و درجه دارن از خانواده های شهدا دلجویی می کند.


 


 


18/7/88
2:42 عصر

لیبرالیسم، آزادی و جنایت!

بدست نبض فنی در دسته



 نویسنده: محمد ثقفی
”اگر این همه جنایت‏ها و زیاده طلبی‏های آمریکا و غرب نبود، آرمان‏شهر لیبرالیسم بسیار زیبا می شد.“ این معنا شاید در ذهن بسیاری از ما باشد‏، این که می اندیشیم در آرمانشهر لیبرالیسم مجموعه ای از مطلوب‏ها را فراهم داریم؛ آرمان‏شهری که در آن هر کس در اندیشیدن و انتخاب عقیده آزاد است، هر کس می تواند نظر خود را بیان و ترویج کند، عقاید و ادیان گوناگون همه در کنار هم زندگی می کنند و تفاوت‏هایشان نه تنها خصومت نمی آفریند بلکه تنوع بخش و زینت جامعه است؛ همه آزادند و شأن قانون نیز تنها پاسداری از این آزادی است، قانونی که همه در برابر آن یکسان اند و گزینشی عمل نمی کند.
اما هنگامی که به جنایات و استثمارگری‏های آمریکا به عنوان بارزترین سمبل لیبرال سرمایه داری در جهان امروز برمی خوریم، بدون تأمل کافی از کنارشان می گذریم و استثناءشان می انگاریم؛ وقتی فجایعی چون 16 آذر را می بینیم، می پنداریم با حرکت بیش تر به سمت لیبرالیسم این گونه فجایع دیگر روی نخواهد داد. دست آمریکا را در اکثر جنگ‏های جهان و در حمایت از رژیم‏های مستبد و کودتاگران جانی عیان می بینیم و باز به خود می گوییم که با رسیدن به آن آرمانشهر رؤیایی، اثری از این زشتکاری‏ها نخواهد ماند.
اما در این میان هیچ‏ گاه از خود نمی پرسیم که آیا امکان ندارد این وقایع غیر انسانی زاده‏ی خود لیبرالیسم باشد؟ آیا نمی توان تصور کرد که معایب و نقایص ریشه‏ای دیدگاه لیبرال محملی برای رشد این مظالم بوده است؟


لیبرالیسم می گوید : ”هرکس آزاد است که شیوه‏ی زندگی و سرنوشت خود را برگزیند.“ یا به عبارت ساده تر آن‏چه می خواهد انجام دهد یعنی اصالت خواسته‏های فردی انسان. اما از آن جا که این رؤیا تعبیرشدنی نیست و تضاد منافع و خواسته‏های انسان‏ها اجتناب ناپذیر است، لیبرالیسم عملاً این‏گونه تعبیر می‏شود: ”هر فرد آزاد است که آن‏چه می‏خواهد بکند مگر آن که مستلزم پایمال شدن آزادی دیگر انسان‏ها باشد.“ البته در این که مرز این آزادی‏های عمومی را چگونه و با چه اعتباری باید تعیین کرد بحث است و هم چنین این سؤال مطرح است که این آزادی برای مستضعفین استثمار شده توسط سرمایه داران که برای قوت لا یموت خود باید تمام روز عرق بریزند چه معنایی دارد؟ اما گذشته از این‏ها به این می پردازیم که چگونه همین گزاره محملی است برای چپاول و جنایت و زورگویی.


مشکل این‏جاست که چگونه این تبصره به اصل آزادی فردی اضافه می‏شود؟ اگر در مرام لیبرالیسم حقیقت مطلقی وجود ندارد که همه باید در برابر آن تسلیم شوند و اصالت با میل و خواسته‏ی فردی است پس این تبصره از کجا آمده است؟


فرد لیبرال پاسخی ندارد جز این که بگوید : اگر چه اصل خواسته‏های من است و عقیده‏ای خارج از محدوده‏ی امیال من نمی تواند آن را محدود کند، اما مشکل این‏جاست که اگر خواسته‏ی من با دلخواه فرد دیگری -که از من قوی تر است- در تعارض قرار گرفت، حتماً رقیب من به واسطه‏ی قدرتش به خواسته اش می رسد و مرا از خواسته‏ام باز می دارد. این موضوع می تواند در همه‏ی شئون زنندگی من تکرار شود‏، یعنی کسی که از من قوی تر است می تواند در راه منافع خود من را از همه‏ی خواسته‏ها و منفعت‏هایم بازدارد. در واقع من با پذیرفتن محدودیت برای آزادی خود در پایمال نکردن آزادی‏های اولیه‏ی دیگران، در واقع از خواسته‏ها و آزادی خودم پاسداری می کنم.


البته واضح است که هرگونه تبصره زدن به اصل اولیه‏ی لیبرالیسم مبنی بر اصالت خواسته‏های فردی اساس آن را زیر سؤال می برد. اگر اطلاق آزادی فردی زیر سؤال برود راه برای حاکم شدن دیگر گزاره‏ها هم بر آن باز می شود. اما گذشته از این بحث، نقص اساسی لیبرالیسم آن است که فرد، دولت یا ملت تا آن‏جا به این تبصره پای‏بند می ماند که قوی تر از خود را تصور کند. آن هنگام که فرد یا جمعی احساس کند که کسی نمی تواند منافع او را به خطر بیاندازد لاجرم در راه کسب منافع بیش تر، حقوق و آزادی دیگران را پایمال خواهد کرد زیرا که اصل لیبرالیسم در پی‏گیری خواسته های فردی است؛ دلیلی که برای احترام به آزادی دیگران در نظام لیبرال متصور است برای زورمندی که کسی نمی تواند او را از خواسته هایش باز دارد معنا ندارد.


این گونه است که برای لیبرال سرمایه‏داری جهانی به رهبری آمریکا، اشغال کشورهایی چون افغانستان و عراق و فشارهای سیاسی اقتصادی بر ملت هایی چون ایران، فلسطین و کوبا و هم‏چنین حمایت از حکام خودکامه و کودتاگران خونریز این اندازه ساده است! وقتی آمریکا از لحاظ علمی و فنی و سرمایه از دیگر کشورها به مراتب برتر است و از لحاظ ژئوپولتیک نگران تهدیدهای نظامی نیست، لزومی ندارد به این تبصره‏ی لیبرالیسم عمل کند که ”آزادی در پی‏جویی منافع و خواسته‏ها باید در حدی بماند که به آزادی‏ها و منافع حداقلی دیگران آسیب نزند.“
تا زمانی که تفکر لیبرالیسم و مقدمات و توالی آن را ترویج می کنیم و ناآگاهانه آن را راه حل نهایی برای صلح و ثبات جهان می انگاریم، هر روز باید شاهد باشیم که دولت‏های قدرتمند جهان، ملل تجاوزگر، زیاده‏خواه و نژادپرست و دیکتاتورهای زورمند به کریه ترین شکل به جنایت و استثمار ادامه می دهند؛ هر روز باید زورگویی‏های ابرقدرتی چون آمریکا را تحمل کرد و فجایع نژادپرست‏هایی چون صرب‏ها و صهیونیست‏ها را نظاره‏ گر بود. با پایدار ماندن لیبرالیسم هر روز باید در گوشه و کنار جهان فریاد‏هایی چون فریادهای آن سه آذر اهورایی را علیه استکبار آمریکا شنید و صدای گلوله‏هایی را در پاسخ به آن.
”دست نظامیان از دانشگاه کوتاه باید گردد!“ این فریاد آن دانشجوی آزادمنش بود که با گلوله پاسخ داده شد؛ اما این همه‏ی راه‏ حل نیست، راه حل اصلی این است: ”پنجه‏ی لیبرالیسم از دنیا کوتاه باید گردد!“


 


 


 


18/7/88
2:38 عصر

عمو زنجیرباف!

بدست نبض فنی در دسته



 نویسنده: مرضیه مؤمنیان
دیگر خبر آنکه نشریه های گذارده شده‏ی ما روی میز ورودی عمارت کلاس های دانشکده برق و کامپیوتر، مورد ضرب و جرح به وسیله ”کاتر“ از جانب یک یا چند انسان(؟) قرار گرفت. (که البته هنوز در مورد شمارگان و ماهیت این موجود مطمئن نیستیم و همین ایشان را بس، که می دانیم دمشان ”آزادی“ باشد و بازدمشان ”آزادش کنید“. و عن قریب است که این داد و هوارهای روح خراش، در این روزهای تاریخی به بهانه ”روز دانشجو1“ خراشیدنِ روح و گوش آغاز کند.2)

گویا این جماعت کاتر به دست نمی دانند بین 365 و بعضاً 366 روز سال، چرا قرعه به نام 16 آذر افتاد؟ که حالا بعد از نیم قرن و اندی، در سالگرد کشته شدن سه جوان جویای دانش که جرمشان ستیزه با استکبار بود، چنین مراسم حیرت آوری به راه می اندازند. از قضا در چنین روز مبارکی و چنین مکان مقدسی، یک عدد دژخیم نظامی بنده خدا (که همه بندها، الا توسل به حضرت آمریکا تعالی را شایسته دریدن میدید) سر نیزه تفنگ مبارک را در بدن یکی از آنها فرو کرد. و دو همکار دیگرش نیز که گویا حوصله راه رفتن نداشتند از همان راه دور دو تن دیگر را با سرب داغ3 مهمان کردند. چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی ...


البته بد نیست عرض کنم، تمام این ضیافت از تصدق سر مبارک (ملعونه ی واصله الی درک الاسفل سافلین انشاء ا...) جناب نیکسون4 بود و حال بعد از همان نیم قرن و اندی که وصفش رفت، نگاه‏ها بسی متغیر گشته؛ یک سری کاتِر به دست - که این کاتر به دست گرفتن نیز تنها هنرشان نباشد - پا به میدان استکبار ستیزی نهاده‏اند! و از جمله سایر هنرهای متعدد ایشان است شکستن انواع در، نه چوبی که - چه عرض کنم- طبق آخرین رکوردها، فولادی و چدنی نیز! و از همه هنرهاشان مهمتر اینکه، در عمو زنجیرباف و آسیا بچرخ و آلیسا آلیسا5 هم، ید طولایی دارند.


این جماعت ،که البته نباید از علاقه مفرط ایشان به یدک کشیدن نام دانشجو غافل ماند، برای اَخلاف همان مهمان ناخوانده6، پیام حمایت از بوش در بوق وکرنا می کنند و بعید هم نیست که امسال برای خلف تازه از راه رسیده‏اش، پیام هل من ناصرٍ ینصرنی سر دهند، که بیا و ما را هم چونان مردم خوشبخت عراق و افغانستان، آزاد کن! و جماعتی را از ید این ”کاتر به دست جمع کن های وحدت طلب“ نجات بده! گویا قصه مهمان و مهمانی آن سحر مبارک و شب فرخنده، یادشان رفته است. شاید هم خود را به فراموشی می زنند، که چگونه حسب امر همین فرشته های نجات، همسالان ما را محکوم به کشته شدن کردند.)


 


کجا بودیم؟ کلام از دستمان به در شد! بله داشتم عرض میکردم که: آری! و زمانی با آن صحنه جان گداز نشریه ها مواجه گشتیم، که در اثر ضربات مکرر کاتر، جان به جان آفرین تسلیم کرده بودند.


و چه جان‏گدازتر از این، که،“اینجا دانشگاه است و این جماعت دانشجو“؟!


 


 



 



 


18/7/88
2:29 عصر

از 16 آذر تا قدس

بدست نبض فنی در دسته


 نویسنده: عرفانه مقدسی
تا به حال دقت کرده اید که از شانزده آذر تا قدس تنها دانشگاه ما فاصله است ؟ نمی دانم متولیان تا چه حد با هدف این اسم را روی خیابانها گذاشته اند، اما پر بی راه این کار را نکردند . از آنجا که حکایت ضرب المثل عرب“ لا الجملی و لا الناقتی“ این نه شتر من است و نه ناقه ی من، در بین ما اپیدمی شده است، به ما چه دخلی دارد ربط شانزده آذر و قدس . تصادفی رخ داده که این چنین اسم گذاری شده، ما را بگذارید با شترهایمان !
اما خیلی لازم نیست به خودمان زحمت بدهیم، همین امروز می توانی فاصله 16 آذر تا قدس را طی کنی . از کنار فنی شروع می‏شود که در چنین روزی، در همین جا دانشجوهایی مثل ما بهای مقابله با ظلم را با خونشان دادند، از کنار مسجد عبور می کنی و به قدس می رسی . فقط لازم است کمی بی خیال اپیدمی‏شوی .
اگر آن روز صدای همان دانشجوهای مثل ما برای عده ای آنقدر نا گوار آمد که نیزه در قلبشان فرو کردند، حاصل آن خونها هم این شد که امروز ما دانشجوهای مثل آنها با خیالی آسوده از کنار فنی عبور می کنیم، امروز هم آن عده هستند و نمی پسندند ما فاصله اندک 16 آذر تا قدس را طی کنیم . 16 آذر شروع مظلومیت خواهی های دانشجویان است و قدس نامی برای آرمانهای مسلمانان جهان است و هر دو با خون مظلومیت آمیخته است . فاصله اندک است و در این راه اگر نمی توانند آشکار نیزه در قلب دانشجویی ببرند که فریاد هیهات من الذله سر می دهد، نیزه ای ساخته اند که بلایش همه گیرتر و اثرش پایدار تر است و درعزم و فکر فرو می رود آن می‏شود که وقتی از فاصله اندک 16 آذر تا قدس حرف می زنی، جواب می شنوی :“ لا الجملی و لا الناقتی