محبوبه بهارتراش، آرزو منادی
پهلوی زمان شکسته شد آن زمان که رخ تو نیز کبود شد. به زمان حق می دم که کمر خم کند، زیر سنگینی این سکوت، سکوتی سنگین تر از فریاد ، فریادی که زیر سکوت نامردان خاموش شد .
غروب بر کوچه و بام های مدینه سایه افکند ، غروبی به رنگ غربت و به بوی قربت ؛ غربت برای علی ، برای فرزندان فرورفته در خویش ، و قربتی به لطافت گل یاس برای رسیدن روز موعود ، روزی که فاطمه انتظارش را می کشید ... چقدر زود خنده فاطمه در آغوش پدر به حقیقت مبدل شد . روز وصال فاطمه و پدر داغ بر سینه عالم حک شد که دریای مواج وجود خویش را بستر آرامش برای مردمان خفته در خواب ابدی و ازلی کرده بود.
بانویی که عفت گوشه نشین مکتبش بود که حتی از نابینایی رو می گرفت ]که در شأنش نوشته اند چون نور بود، آنسان که برای دیدنش چشم لازم نبود [
افسوس از سوره ی کوثر که در آن خانه گلین و کبود همسایه اش غفلت و سنگدلی بود.
آه از زمزمه های جان فرسای مرضیه که در دل نیمه شب لرزه به جان آسمان و زمین می انداخت.
و آه ... از غم سینه فرزندانت ... به یاد آن روز که حدیث کسا برپا شد ... به یاد زمزمه یا قره عینی و ثمره الفوادی ....
چه سخت است روایت دردی که همه می شناسندش. همانند آفتابی سوزان بر پیکری عریان! برای روایت این درد باید بشکافی اش.باید لایه لایه از هم جدا کنی زخم های کهنه این درد را ...اما کدام قلم را یارای جدا کردن میخ در از.... یا علی مددی!
اهالی گذر بنی هاشم! مرثیه نمی خوانم. روایت عشق می کنم برای شما! روایت مستندی از عشق! تمام سندهای در گنجه مانده و خاک خورده ی درد را جستجو کرده ام تا میان "ماندن" و "رفتن" یکی را برگزینم! بنویسم "صبر کن " یا "برو"؟
بگویم صبر کن فاطمه جان؟ دستان علی بی پناه تر از دیروز است... زینب برای صبوری کردن هنوز خردسال است و جای بوسه ات برگلوی حسین خالی ست و حسن....
اما نه... فاطمه جان برو! برو تا خونابه های فرق شکافته ی علی دامنت را رنگین نکند. علی بعد از تو تنها نیست... چاه ها و نخلستان های کوفه تا روز وصال علی را میزبانند.
برو فاطمه جان که رگ های خونین گلو برای بوسیدن شایسته ترند و زینب هست برای رساندن پیغام مادر...برو که تازیانه ای و سر بر نیزه افراشته ای هست تا جان پناه زینب شود برای خون باریدن...
برخیزید طفلان بی تاب فاطمه... برخیزید که علی را بیش از این طاقتی نمانده...
برخیزید که دیگر فلک را برای شنیدن "اللهم عجل وفاتی سریعا" قراری نیست... برخیزید...
اما شما را به خدا بر شانه ی علی مگذارید این وسعت عالمگیر درد را... این ماه قد خمیده را یارای بلند کردن این تابوت نیست... مگر نمی دانید که سنگینی تمام دردهای عالم در این پیکر نیلگون نهفته ست...
صبرکن علی جان... این تابوت که در ظلمت شب به دوش می کشی پیکر در هم شکسته زهرای تو نیست... سند بی آبرویی زمین است یاس کبود تو...
جز تاریکی و سکوت نیمه شب، دیگر یاوری برای علی نیست .
دشوارترین هنگامه فرارسید... علی در قبر داخل می شود ... با خاک ... با خدا ... چه می گوید ؟ پروردگارا مردمان از او بریدند ، تو با او پیوند کن ، دیگر زهرا به بستر خاک آرام گرفت .
دیگر تو رفتی و داغ تو نه تنها بر سینه علی که به قلب عالمی حک شد و عالم در غربت ابدی فرو رفت.
علی زیر بار سنگین واژه غربت می شکند . این غربت نه با فاطمه که با فرزندان فاطمه نیز عجین است. یازده گلبرگ گل یاس زیر سنگینی ظلم زمانه پژمرده می شوند . نه ! این غربت پایان ندارد ...
تا تجسم دوباره ی ذوالفقاری ، آنگاه که موعود زهرا بیاید و پایان دهد به تنهایی دل علی ... بعد از تو رد پاها به کدامین سو می روند وقتی رفتنت مشام هیچ نسیمی را معطر نمی کند مبادا که بیراهه نشان تو را دوباره بخواهند از همه صراط های مستقیم پنهان کنند .
کاش نشانه ای به قاصدک ها می گفتی ... کاش می گفتی بر کدامین خاک سر بگذارم و مرثیه ی "پهلو شکسته مادرم ..." سر دهم... بر کدامین خاک...
فاطمیه که می شود بیشتر دلم می خواهد که بگویم : اللهم عجل لولیک الفرج ...