علیرضا عزیزگل
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم، و تعاونوا علی البرّ و التقوی و لا تعاونوا علی الإثم و العدوان و اتّقوا الله إنّ الله شدید العقاب1[1]
خودکفا نبودن انسان در دو بُعد مادی و معنوی
پیش از آن که وارد بحث شوم، برای روشن شدن مصبّ بحث این را عرض میکنم که انسان دارای دو بُعد است: یک بُعد مادی و یک بُعد معنوی؛ در این مسئله هیچ شبههای نیست. انسان در بُعد مادیاش اینطور است که به تنهایی نمیتواند امور معیشتیاش را اداره کند و به تعبیر ساده احتیاج به همکاری دیگران دارد. در بُعد معنوی هم این بحث مطرح است. یعنی انسان در سیر معنویاش نیز احتیاج به دستگیری و همکاری دارد و به تنهایی نمیتواند خودش را اداره کند. به تعبیر دیگر، انسان چه در بُعد مادیاش و چه در بُعد معنویاش خودکفا نیست.
خوب، چون انسان خودکفا نیست و نمیتواند خودش را به تنهایی اداره کند احتیاج به «اعانه» دارد؛ هم در زندگی مادیاش احتیاج به کمک دیگری دارد و هم در بُعد معنویاش نیازمند دیگری است و مسئلهی اعانه و تعاون این جا مطرح میشود.
آیا هر تعاونی پسندیده است؟
در این جا باید دید که آیا از دیدگاه مکتب الهی هر تعاونی و هر اعانه و کمک و مساعدتی چه در بُعد مادی و معیشتی و زندگی دنیاییاش و چه در بُعد معنویاش امضاء شده و پسندیده است یا خیر؛ مثلاً فرض کنید که کسی وضع زندگی مادیاش لَنگ است و ما میخواهیم به او کمک کنیم؛ آیا جایز است که نعوذبالله برویم سرقت کنیم و به او بدهیم؟ مانند کسی که نانها را میدزدید و به فقرا میداد و وقتی امام صادق(ع) به او اشکال کردند، گفت معلوم میشود که شما آیات قرآن سرتان نمیشود -نعوذ بالله. چون قرآن گفته است «من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها و من جاء بالسیئة فلا یجزی إلا مثلها»2[2]؛ من یک دزدی کردم و یک حسنه انجام دادم. پس یک پاداش از دَه پاداش از بین میرود و نُه پاداش دیگر باقی میماند. معلوم میشود که شما چهار عمل اصلی هم سرتان نمیشود -نعوذ بالله.
پس این سؤال مطرح میشود که آیا از دیدگاه مکتب الهی، تعاون به هر شکل که باشد پسندیده است یا خیر؟ آن چه در آیهی تعاون هدفگیری شده، این است که تعاون به هر شکلش پسندیده نیست و قانونمندی دارد.
یکی از خصوصیات آیهی تعاون این است که در آن هم جنبهی اثباتی هست و هم جنبهی نفیی. مثلاً میروید پیش طبیب و او به شما میگوید فلان چیز را نخور، این بد است، آن بد است، این بد است... پس چه چیزی خوب است!؟ یک دستور وقتی کامل است که در آن هم جنبهی اثباتی و هم جنبهی نفیی، هر دو باشد. انسان در دنیا زندگیاش و زنده بودنش بر محور اعانه است و اگر دستور اعانه بخواهد کامل باشد، باید روشن کند که چه چیزهایی را کمک کنم و چه چیزهایی را کمک نکنم.
* معنای تعاون
بحث اوّل این است که «تعاون» یعنی چه؟ تعاون به عنوان اوّلین کلمه است که اثبات و نفی در آیه روی آن آمده است. در باب تعاون دو تصویر میکنیم؛
تصویر اوّل تعاون
تصویر اوّل این است که تعاون به این معنا باشد که دو نفر با هم یک کار را انجام دهند. مثلاً یک سنگی ثقیل و سنگین است و او به تنهایی نمیتواند بلند کند و من هم نمیتوانم به تنهایی بلند کنم، یک سرش را او بلند میکند و یک سرش را من و با هم بلند میکنیم. این بلند کردن سنگ از روی زمین، یک کار است؛ این یک کار را ما دو نفر با هم انجام دادیم. بعضی که دقّت نظر کامل نداشتهاند تعاون را اینطور معنا کردهاند. یعنی به اصطلاح ادبیاش گفتهاند «اشتراک در فعل واحد».
تصویر دوم تعاون
تصویر دوم این که کسی در کاری اصیل باشد و دیگری برای او شرایطی را مهیّا کند. مثلاً کسی میخواهد آدم بکُشد و چاقو را تو بدهی دستش؛ او آدم را کشته است، ولی تو چاقو را به دست او دادهای و برای کار او تهیه مقدمات کردهای. این را میگویند «اعانه»؛ او می خواهد برود سرقت کند، تو نردبان را به او دادی و او دزدی کرد، ولی تو خودت نرفتی.
تعاون کدام یک از این دو مورد است؟ اشتراک در فعل واحد یا این که یکی در کار اصیل است و دیگری کمک میکند؟
جواب: آنهایی که اهل دقّت هستند اگر جستوجو کنند میبینند که هم لغت و هم عرف معنای دوم را میگویند.
مراجعه کنید به قاموس، منجد و ... و ببینید که «عون» را به معنای کمک و مساعد میآورند. یعنی یکی در کار اصیل است و دیگری برای او شرایط و اسباب را مهیّا میکند
* تطبیق بحث با قیام امام حسین(ع)
استعانههای امام حسین(ع)
امام حسین(ع) هم در مسیری که میآمد به این اصل اساسی عمل میکرد که ما از آن تعبیر به «استعانه» میکنیم. موقعی که امام حسین(ع) از مکّه به سوی کوفه حرکت کرد تا روز عاشورا همین طور بود و با شکلهای مختلف این کار را میکرد؛ گاهی برخوردهای شخصی است، گاهی نامه نوشتن است و گاهی هم پیغام دادن است. یعنی از دیگران میخواست که در انجام دادن برّ و تقوا کمک کنند و از آن طرف، به اثم و عدوان کمک نکنند.
استعانه حضرت از وهب
حالا بروم سراغ یکی از پیغامهایش؛ وقتی حسین(ع) به ثعلبیه رسید، دید خیمه و وسایلی هست؛ معلوم شد کسی در آن جا مشغول زندگی است. حضرت تشریف آوردند و پیرزنی را دیدند و از او سؤال کردند که اینها برای کیست؟ پیرزن گفت برای فلانی؛ آنها نصرانی بودند و مسلمان هم نبودند. حضرت ظاهراً کاری نکرد. فقط در بعضی تواریخ دیدهام که حضرت وقتی رسید آن جا، نیزهاش را در زمین فرو برد و توقف کردند و استراحت کردند. وقتی میخواستند بروند، حضرت به آن پیرزن گفتند وقتی آمد، به او بگو بیاید پیش ما.
در تاریخ نوشتهاند زمانی که حضرت خواست برود، نیزه را بیرون آورد. بعد از بیرون آوردن نیزه از آن مکان آب سرازیر شد. میدانید که در سرزمین حجاز چون آب کم است، بسیار ارزشمند است. آب سرازیر شد؛ پیرزن هم تعجب کرد. پسرش که از راه رسید ماجرا را تعریف کرد که کسی آمد و گفت وقتی پسرت برگشت، بگو بیاید پیش ما.
حالا دیگران مسلمان بودند و مسئلهی تعاون و اعانه از آنها توقّع میرفت؛ اما این که مؤمن و مسلمان هم نبود. معلوم میشود وقتی باطن پاک باشد، از انسان دستگیری میکنند.
وهب ناگهان منقلب میشود و به مادرش میگوید خدا خیلی به من لطف و عنایت کرده است. بلند شد و تمام بساط را جمع کرد تا خودش را به امام حسین(ع) برساند. در تاریخ مینویسند وقتی رسید، افتاد روی پاهای امام حسین(ع) و شروع کرد به بوسیدن؛ مادر هم همین طور. وهب و مادر و همسرش هر سه اسلام آوردند. ببینید، حضرت پیغام داد برای اعانه به برّ و تقوا که بیا و کمک کن؛ او هم همراه حسین(ع) به کربلا میآید.
روز عاشورا ایستاده بودند و تماشا میکردند. چند روزی بود که این جوان ازدواج کرده بود. میخواهد برود به میدان؛ همسرش ممانعت میکرد. هر چه مادر به او میگفت برو، ما برای چه این جا آمدهایم؟ تمام زندگی را جمع کردیم، تمام بیابانها را طی کردیم، خط عوض کردیم برای چه؟ چه طور شده است که تو به میدان نمیروی؟ هر چه مادر ترغیب میکرد، همسرش میگفت نمیگذارم.
بالأخره همسرش به او گفت برویم پیش امام حسین(ع)؛ آن جا به تو اجازه میدهم؛ من حرف دارم. وهب رو میکند به امام حسین(ع) میگوید: آقا، میخواهم بروم میدان، این همسرم نمیگذارد؛ میگوید حرف دارم. حسین(ع) رو کرد سمت همسرش و فرمود چه میگویی؟ همسر وهب گفت: من آمدهام خدمت شما و از شما میخواهم دو چیز را شما ضمانت کنید تا وهب برود. اوّل این که اگر او برود، میدانم که شهید میشود؛ من جوانام، در این بیابان کسی را ندارم، شما به من اجازه بدهید بیایم و در خدمت این بیبیها و خانوادهی شما باشم. دوم این که وهب که شهید شود، روز قیامت میرود در بهشت؛ این جا باید پیش شما ضمانت بدهد که من را هم با خودش به بهشت ببرد. مینویسند «فبَکی الحسین(ع)» آقا شروع کرد هایهای گریه کردن و بعد هم هر دو را تضمین کرد.
اعانهی همسر وهب به برّ و تقوا
وهب رفت به میدان؛ عدهای از آن منافقها را به درک واصل کرد؛ آنها یک دست وهب را قطع کردند. چشم همسر وهب به این صحنه افتاد؛ دید همسرش عجب وضعی پیدا کرده است؛ طاقت نیاورد، عمود خیمه را برداشت؛ خود این دختر وارد شد در جنگ. تا چشم وهب به او افتاد مضطرب شد، آمد جلو؛ چرا آمدی؟ میدانید چه جوابی به وهب داد؟ گفت مگر نشنیدی که حسین(ع) فریادش بلند شده است: «هَل مِن ذابٍّ یَذُبُّ عن حَرَمِ رسول الله؟...» حسین(ع) کمک میخواهد...