ساجده صالحین
محرم دیگری از راه رسید. هر کدام از ما تا به حال محرمهای زیادی را پشت سر گذاشتهایم و شاید آن چه که از محرم در ذهن ما نقش بسته، تنها اندوه سوگواری است. اما آیا تا به حال از خود پرسیدهایم که فلسفهی زنده نگه داشتن محرم و عاشورا چیست؟ آیا وظیفهی ما صرفاً عزاداری است یا این که باید در این واقعهی عظیم تأمل کنیم و از آن درس بگیریم؟ چرا کل یوم عاشوراست و کل ارض کربلا؟
ما قضیه را این گونه مطرح میکنیم که چه طور شد جامعهی اسلامى به محوریّت پیامبر عظیمالشّأن، آن عشق مردم به او، آن ایمان عمیق مردم به او، آن جامعهی سرتاپا حماسه و شور دینى، همین جامعهی ساخته و پرداخته، همان مردم، حتّى بعضى همان کسانى که دورههاى نزدیک به پیامبر را دیده بودند، بعد از پنجاه سال کارشان به آنجا رسید که جمع شدند، فرزند همین پیامبر را با فجیعترین وضعى کشتند؟! انحراف، عقبگرد، برگشتن به پشت سر.
این خطریست که هر جامعهی اسلامی را تهدید میکند و تنها در صورتی چنین عاقبتی نخواهند داشت که از واقعهی عاشورا عبرت بگیرند.
حالا عبرت کجاست؟ عبرت این جاست که چه کار کنیم جامعه آن گونه نشود. ما باید بفهمیم که آن جا چه شد که جامعه به این جا رسید. در این صورت میتوانیم جامعهی خود را از خطر مصون نگه داریم!
چند مثال از خواص
خواص در این پنجاه سال چگونه شدند که کار به اینجا رسید؟
از بین رفتن زهد
«سعید بن عاص» یکى از بنىامیّه و قوم و خویش عثمان بود. بعد از «ولید بن عقبة بن ابىمعیط» روى کار آمد، تا کارهاى او را اصلاح کند. در مجلس او، فردى گفت که «مااجود طلحة!»؛ «طلحةبنعبدالله»، چه قدر جواد و بخشنده است! یک مزرعهی خیلى بزرگ به نام «نشاستج» است که این مزرعهی بزرگ کوفه، ملک طلحه صحابى پیامبر در مدینه بوده است. سعید بن عاص گفت: کسى که چنین ملکى دارد، باید هم بخشنده باشد! اگر من مثل نشاستج را داشتم، گشایش مهمى در زندگى شما پدید مىآوردم؛ چیزى نیست که مىگویید او جواد است!
حال شما این را با زهد زمان پیامبر و زهد اوایل بعد از رحلت پیامبر مقایسه کنید و ببینید که بزرگان و امرا و صحابه در آن چند سال، چگونه زندگىاى داشتند و به دنیا با چه چشمى نگاه مىکردند. حالا بعد از گذشت ده، پانزده سال، وضع به این جا رسیده است.
ثروتاندوزی
نمونهی بعدى، جناب «ابوموسى اشعرى» حاکم بصره بود؛ مردم مىخواستند به جهاد بروند، او بالاى منبر رفت و مردم را به جهاد تحریض کرد. در فضیلت جهاد و فداکارى، سخنها گفت. خیلى از مردم اسب نداشتند که سوار شوند بروند؛ هر کسى باید سوار اسب خودش مىشد و مىرفت. براى اینکه پیادهها هم بروند، مبالغى هم دربارهى فضیلت جهادِ پیاده گفت؛ که آقا جهادِ پیاده چه قدر فضیلت دارد، چه قدر چنین است، چنان است! آن قدر دهان و نفسش در این سخن گرم بود که یک عده از آنهایى که اسب هم داشتند، گفتند ما هم پیاده مىرویم؛ اسب چیست؟
عدّهاى هم بودند که یک خرده اهل تأمّل بیشترى بودند؛ گفتند صبر کنیم، عجله نکنیم، ببینیم حاکمى که این طور دربارهی جهاد پیاده حرف زد، خودش چگونه بیرون مىآید؟ ببینیم آیا در عمل هم مثل قولش هست، یا نه؛ بعد تصمیم مىگیریم که پیاده برویم یا سواره. وقتى که ابوموسى از قصرش خارج شد، اشیاى قیمتى که با خود داشت، سوار بر چهل استر با خودش خارج کرد و به طرف میدان جهاد رفت! آنهایى که پیاده شده بودند، آمدند و زمام اسب جناب ابوموسى را گرفتند وگفنند ما را هم سوار همین زیادیها کن! اینها چیست که با خودت به میدان جنگ مىبری؟ همان گونه که به ما گفتى پیاده راه بیفتید، خودت هم قدرى پیاده شو و پیاده راه برو.
تازیانهاش را کشید و به سر و صورت آنها زد و گفت بروید، بیخودى حرف مىزنید! اما ابوموسى یکى از اصحاب پیامبر و یکى از خواص و یکى از بزرگان است؛ این وضع اوست!
دنیاطلبی
مثال سوم: «سعدبن ابىوقّاص» حاکم کوفه شد. او از بیتالمال قرض کرد.
رئیس بیتالمال، «عبدالله بن مسعود» که از صحابهی خیلى بزرگ و عالىمقام محسوب مىشد. او از بیتالمال مقدارى قرض کرد، بعد هم ادا نکرد و نداد. عبدالله بن مسعود آمد مطالبه کرد؛ گفت پول بیتالمال را بده. سعد بن ابىوقّاص گفت ندارم. بینشان حرف شد؛ بنا کردند با هم جار و جنجال کردن. جناب «هاشم بن عتبة بن ابىوقّاص» -که از اصحاب امیرالمؤمنین -علیهالسّلام- و مرد خیلى بزرگوارى بود- جلو آمد و گفت بد است، شما هر دو از اصحاب پیامبرید، مردم به شما نگاه مىکنند. جنجال نکنید؛ بروید قضیه را به گونهاى حل کنید. عبدالله مسعود که دید نشد، بیرون آمد. او به هر حال مرد امینى است. رفت عدّهاى از مردم را دید و گفت بروید این اموال را از داخل خانهاش بیرون بکشید -معلوم مىشود که اموال بوده است. به سعد خبر دادند؛ او هم یک عدّهی دیگر را فرستاد و گفت بروید و نگذارید. به خاطر این که سعد بن ابىوقّاص، قرض خودش به بیتالمال را نمىداد، جنجال بزرگى به وجود آمد. حالا سعد بن ابىوقّاص از اصحاب شوراست. این اوّل حادثهاى بود که در آن، بین مردم کوفه اختلاف شد؛ به خاطر اینکه یکى از خواص، در دنیاطلبى این طور پیش رفته است و از خود بىاختیارى نشان مىدهد!
مادیگرایی
ماجراى دیگر: مسلمانان رفتند، افریقیه -یعنى همین منطقه تونس و مغرب- را فتح کردند و غنایم را بین مردم و نظامیان تقسیم نمودند. خمس غنایم را باید به مدینه بفرستند.
خمس که به مدینه رسید، «مروان بن حکم» آمد و گفت همهاش را به پانصدهزار درهم مىخرم؛ به او فروختند! پانصدهزار درهم، پول کمى نبود؛ ولى آن اموال، خیلى بیش از اینها ارزش داشت. یکى از مواردى که بعدها به خلیفه ایراد مىگرفتند، همین حادثه بود. البته خلیفه عذر مىآورد و مىگفت این رَحِم من است؛ من صلهی رَحِم مىکنم و چون وضع زندگیش هم خوب نیست، مىخواهم به او کمک کنم! بنابراین، خواص در مادیّات غرق شدند.
تبدیل حکومت الهی به پادشاهی
ماجراى بعدى: «استعمل الولید بن عقبة بن ابىمعیط على الکوفه؛ «ولید بن عقبه» را به حکومت کوفه گذاشت. او هم از بنىامیّه و از خویشاوندان خلیفه بود. وقتى که وارد شد، همه تعجّب کردند؛ یعنى چه؟ آخر این آدم، آدمى است که حکومت به او بدهند؟! چون ولید، هم به حماقت معروف بود، هم به فساد! این ولید، همان کسى است که آیهى شریفه «ان جاءکم فاسق بنبأ فتبیّنوا» دربارهی اوست. معیارها و ارزشها و جابهجایى آدمها را ببینید! این آدمى که در زمان پیامبر، در قرآن به نام «فاسق» آمده بود و همان قرآن را هم مردم هر روز مىخواندند، در کوفه حاکم شده است! تبدیل حکومت الهى، خلافت و ولایت به پادشاهى، خودش داستان عجیبى است. اینها مال خواص بود. خواص در مدّت این چند سال، کارشان به این جا رسید. البته این مربوط به زمان «خلفاى راشدین» است که مواظب بودند، مقیّد بودند، اهمیت مىدادند، پیامبر را سالهاى متمادى درک کرده بودند، فریاد پیامبر هنوز در مدینه طنینانداز بود و کسى مثل علىبنابىطالب در آن جامعه حاضر بود. بعد که قضیه به شام منتقل شد، مسئله از این حرفها بسیار گذشت.
این مربوط به خواص است. آن وقت عوام هم که دنبالهرو خواصاند، وقتى خواص به سَمتى رفتند، دنبال آنها حرکت مىکنند. بزرگترین گناه انسانهاى ممتاز و برجسته، اگر انحرافى از آنها سر بزند، این است که انحرافشان موجب انحراف بسیارى از مردم مىشود. وقتى دیدند سدها شکست، وقتى دیدند کارها بر خلاف آن چه که زبانها مىگویند، جریان دارد و برخلاف آن چه که از پیامبر نقل مىشود، رفتار مىگردد، آنها هم آن طرف حرکت مىکنند.
ماجراى امام حسین، نجاتبخشىِ یک ملت نبود؛ نجاتبخشىِ یک امّت نبود؛ نجاتبخشى یک تاریخ بود. امام حسین، خواهرش زینب و اصحاب و دوستانش، با این حرکت، تاریخ را نجات دادند.
منبع: بیانات رهبری