در ترم تحصیلی گذشته بیشتر نوشته های نبض به توصیف و نقد و محکوم کردن ساختارشکنی ها و بی قانونی های سبزها و جریان های دانشجویی حامی آن ها گذشت. گرچه تا زمانی که «کودتای سبز علیه جمهوریت» و «مبارزه ی نرم علیه اسلامیتِ» اشرافیت خودخواه در جریان است نمی توان دفاع از حق را فراموش کرد، ولی بیاییم یکبار با خود فکر کنیم که اگر در هر بحرانی که مستکبران خارجی و زیاده خواهان داخلی برای جمهوری اسلامی به وجود می آورند، ترویج آرمان هایمان را فراموش کنیم و به زد و خورد سیاسی بپردازیم (و حتی گاهی در میانه ی زد و خوردها، پا روی آرمان هایمان بگذاریم) چگونه به گسترش «تفکر خط امامی» امید ببندیم؟ اگر بزرگترین دشمن خود را همکلاسی دگراندیش و دگرباش خود بدانیم، چگونه می خواهیم «دست و دندان ابرقدرت ها را بشکنیم»؟ و اگر مصلحت اندیشانه از مظلوم (حتی مجرمِ مظلوم) دفاع نکنیم، چگونه ادعای «شریک غم مستضعفان جهان» بودن را می کنیم؟
افق دید ما کوتاه شده و عمق نگاه ما ناچیز. دشمن ما همکلاسی ما نیست که در این فضای غبارآلود ساختارشکنی می کند، دشمن ما اعضای تشکلی نیستند که طبق اساسنامه شان باید به ولایت فقیه معتقد باشند ولی بعضاً سکولارهایی به معنای واقعی کلمه اند، دشمن ما آنان نیستند که نام شریعتی و مطهری و امام را می برند ولی نظریه پردازانشان سروش و مجتهد شبستری اند، دشمن ما تشکلی نیست که از خط امام دم می زند ولی بیشتر به شاخه دانشجویی نهضت آزادی می ماند. اگر ما بسیجی بودیم و خط امام را آن چنان که هست نشان می دادیم و عمل می کردیم، این همه نفاق و ریا و عناد پیش نمی آمد.
امام در بازار مکاره ی اندیشه های مارکسیستی اپوزیسیون و در تب و تاب ناسیونالیسم افراطی رژیم شاه، به گونه ای اسلام را معرفی کرد که جلوه ی خط امام، عظمت پوشالی ناسیونالیسم ایرانی و مارکسیسیم را برای مدت ها از یادها برد. حال ما باید از خود بپرسیم که در سالهای پس از امام چه کردیم که «سازندگی» و «اصلاحات» جذاب تر از آرمان های انسانیِ جهان شمول امام به نظر آمدند؟ خائنین در نظام چه کردند که ذائقه ی مردم این گونه عوض شد؟ چه شد که در دانشگاهمان، خط امام به یک ارزش توخالی رسمی تبدیل شده که گرچه از آن زیاد می گویند، ولی به آن اعتقاد ندارند مگر عده ای قلیل و آن را نمی شناسند مگر تعدادی انگشت شمار؟
قبل از همه خود را محکوم کنیم که چه کردیم و چه نکردیم که اندیشه های امام به موزه های انقلاب سپرده شد؟