نویسنده: هادی آگاهی
یادداشت هایی از آخرین نمازجمعه ی تهران به امامت هاشمی رفسنجانی
گمان می کردم که خیابان های منتهی به شمال شهر، از ترافیک کمتری برخوردار باشد اما خیابان ولی عصر، کارگر شمالی، اتوبان جلال آل احمد و اتوبان کردستان مملو از ماشین های «شمال شهری ها» شده بود که همگی به سمت نمازجمعه در حرکت بودند. ترافیک سنگین و زحمت آفرینی شده بود.
***
پشت ترافیک سنگینی که در اتوبان جلال ایجاد شده بود، محمد با من تماس گرفت و پرسید که به نماز می روم یا نه؟ گفتم که در حال رفتن به نماز هستم و تقریبا نزدیک خانه ی آنها قرار دارم. اگر مایل باشد با هم برویم که البته گفت، رفتن ما به نفع موسوی تمام می شود. من هم گفتم که اگر درگیری نشود، به نفع هیچ کس تمام نمی شود. صدایم بلند بود و ماشین های اطراف شنیدند و با توجه به «ریش» و «پیکان فکستنی» مان در میان ملت «پولدار» و «نماز اولی» انگشت نما شدیم! برادرم به سرعت شیشه را بالا برد و گفت؛ گند زدی!
***
ماشین را در نزدیکی دانشکده ی فنی (یک کوچه پایین تر خانه ی محمد) پارک کردم و پیاده به سمت محل نماز راه افتادیم.
***
برادرم به تدریج که در خیابان کارگر به سمت پایین می رفتیم، به حامیان موسوی نگاه می کرد و با صدای نسبتا آرامی تیکه می انداخت. خیلی تاکید داشت که «احمدی نژاد» چه کرده است که این ها هم نمازجمعه شرکت می کنند!
***
به سمت نماز که میرفتیم، با خودم می گفتم، محمد راست می گفت؛ «هاشمی سیاست مدار کیّسی است» (= هوش سرشاری برای کنترل جماعت دارد). از بالای پارک به سمت خیابان کشاورز رفتیم و این مسیر را از درون محوطه ی پارک عبور کردیم. مردم و عابرانی که رادیو داشتند، با تیپ هایی عجیب و غیر نمازجمعه ای به سخنان هاشمی گوش می کردند
***
عادتم نبود که تا قبل از این به صورت خانم ها نگاه کنم اما آنروز را برای دیدن حاضران، سر بالا راه می رفتم. «خانم هایی با آرایش های عجیب و غریب» و «پسرهای گوگولی» زیاد بودند! هنوز باورم نمی شد که اینها برای نماز آمده اند.
***
وقتی که به محل نماز رسیدیم، تقریبا میانه ی خطبه ی اول بود. خیابان کشاورز از جمعیت تهی بود اما خیابان قدس تا تقاطع کشاورز، پر از مردم شده بود. به وضوح رنگ سبزی که حامیان موسوی به دستشان بسته بودند، فضای خیابان را به یک میتینگ انتخاباتی تبدیل کرده بود. لیدرهای حامی موسوی در بین جمعیت خودنمایی می کردند.
***
از درون خیابان قدس و از میان مردم، به سمت درب دانشگاه حرکت کردیم. جمعیت حامیان موسوی در اکثریت بودند و حزب اللهی ها در این میان بیشتر در کناره ها نشسته بودند و یا در طول خیابان حرکت می کردند. افرادی با نمادهای کاملا واضحی از موسوی (مثل سربند و ...) به دقت جمعیت را رصد می کردند و گاه گاهی توصیه ای به حاضران می کردند
***
بعداً فهمیدم که زیر سقف بطور کامل حامیان احمدی نژاد و پیروان رهبری بوده اند اما فضای بیرون از سقف را هر دو طیف پر کرده بودند ولی در کل حامیان احمدی نژاد در داخل پررنگ تر بوده اند.
***
داشتیم در طول خیابان به سمت پایین حرکت می کردیم که «سوت و کف» حاضران در حمایت از مطرح شدن مسئله ی «چین»، برای اولین بار در نمازجمعه اتفاق افتاد! شعار «مرگ بر چین» بعد از سوت کف فراگیر شد.
***
حضور «بانوانی که در کنار آقایان نشسته بودند»، ما را مجاب می کرد که برای اقامه ی نماز، به صفوف اول نزدیک شویم. تیپ و قیافه ی حامیان موسوی برای من که نمازجمعه های قبلی را هم دیده بودم خیلی تعجب برانگیز بود. بعدا دیدم که هاشمی هم در مورد آنها گفته بود که این نمازجمعه شبیه نماز جمعه ی آقای طالقانی است که همه طیف ها در آن شرکت کرده بودند!
***
عکس های طالقانی برای من خیلی جذابیت داشت. وقتی چند وقت قبل از این، تأکید می کردم که قرابت این ماجراها با دوران بنی صدر کم نیست همه به من خرده می گرفتند، اما آنروز دیدم که شعار «بهشتی، بهشتی، طالقانی رو توکشتی» در کنار شعار نو شده ای از «نصر من الله و فتح قریب، مرگ بر این حزبک مردم فریب» (= حزب جمهوری اسلامی که بزرگانی چون بهشتی و خامنه ای و هاشمی در آن بودند) دوباره در حال زنده شدن هستند. انگار که عاملان همان ها باشند و نمادها تغییر کرده باشند!
***
از میان جمعیت که به سمت خیابان قدس رفتیم، در میان راه، خطبه ی اول تمام شد و حالا نوبت تکبیر گفتن رسیده بود. افرادی که داخل بودند، تکبیر را کامل گفته بودند (بعداً از کسانی که از رادیو شنیده بودند شنیدم) اما در خیابان قدس، تنها شعار الله اکبر و آن هم چندین بار و تا شروع خطبه ی دوم ادامه داشت. من و برادرم سه الله اکبر را با جمعیت گفتیم و تا شروع خطبه ی بعد، به صورت مداوم و با صدای بلند و مشتهایی گره کرده فریاد می زدیم: «جانم فدای رهبر» وقتی خطبه ها شروع شد، کسی در حمایت موسوی شعار داد که جماعت او را با هیس گفتن ساکت کردند. نظم خوبی در مدت سخنرانی حاکم بود.
***
هاشمی به شیوه ای خاص سخنرانی می کرد. ابتدا کلماتی کلیدی را مطرح می کرد (صدا و سیما، چین، ظلم و ستم و....) و در حالی حامیان موسوی به شعار الله اکبر مشغول می شدند، در باب کلمه ی گفته شده توضیحاتی ارایه می کرد که با برداشت اولیه ی آنها کاملاً متفاوت بود!
***
وقتی که هاشمی از صدا و سیما گفت، همه به یکباره شعار الله اکبر و درود بر هاشمی می دادند! اما دولت مستاجل بود! وقتی که خواست ادامه بدهد، من گفتم که 3 میلیون شرط می بندم که الان از وحدت می گوید و به ناگاه چنین گفت! برادر کوچک ترم، برای اعلام حمایت از سخنان هاشمی، با صدای بلند فریاد زد: «الله اکبر» و جماعتی هم چنین کردند و لیدرها خودشان را نشان دادند! توی جمعیت بلند شدند و فریاد می زند «آرام»، هیس، شعار ندهید. یک از لیدرها با انگشت به برادرم اشاره کرد و او را تهدید کرد (انگشتش سبابه اش را زیر گلویش حرکت داد، به حالتی که سرت را می برم! البته جدی نمی گفت).
***
حالا دیگر به شدت مورد توجه حامیان موسوی قرار گرفته بودیم و نگاه های آنها کمی سنگین تر شده بود.
***
من و صادق حسابی، از دست ملتی که به تقلید برادرم شعار دادند، خندیدیم و البته هاشمی همچنان ادامه می داد. به ناگاه همه را به قانون فرا خواند و گفت که باید ملاک قانون باشد. کارد اگر به حامیان موسوی می زدی، خونشان در نمی آمد! برادرم در این بل بشو، فریاد دوم خود را مبنی بر تایید سخنان هاشمی با شعار الله اکبر سر داد! من روی سجاده نشسته بودم که دیدم لشگر لیدرهای موسوی چی به سمت مان حمله کردند. چند تایی توی گوش برادرم زدند و من هم متقابلاً عکس العمل نشان دادم و بعضی را زدم! و در این حین فریاد می زدم: «درگیری نشود، آرام باشید!» چند نفر به کمک مان آمدند و برادرم را از مهلکه رهانیدند. فحاشی های ناموسی لیدرهای «موسوی چی» برایم خاطره شد! سن و سال لیدرهایی که در ابتدا حمله کردند خیلی کم بود اما به سرعت لیدرهای میانسال جای آنها را گرفتند. به شدت فحاشی می کردند.
***
پسر جوانی به شدت به برادرم فحش می داد که جای شما خالی دستش را گرفتم و حسابی سرش داد زدم. او صدایم را نمی شنید و من هم همینطور! یکی از حاضران ما را از هم جدا کرد.
خانمی چادری که طرفدار موسوی بود به سراغ من آمد و گفت: «خجالت نمی کشید؟ مردم را (منظورش برادرم بود که داشتم هل می دادمش تا برود!) در نمازجمعه هم دستگیر می کنید؟» من هم که شاخ در آورده بودم فریاد زدم: «چرا توی کاری که به شما مربوط نیست دخالت می کنید؟ برادرم است، من هادی و او... است.»
***
روزه بودم و فشار تشنگی به شدت رویم اثر کرده بود. دمای هوا به شدت بالا رفته بود و هیجانی که به من تحمیل شده بود روی ضربان قلبم اثر منفی گذاشته بود. کمی که در خیابان وصال بالا رفتیم از شدت فشار به کناری نشستم و روزه ام را با مقداری آب که یکی از رانندگان اتوبوسهای پارک شده به من داد باز کردم. حالم بهتر شده بود.
***
بدون اینکه نماز بخوانیم، به سمت پارک حرکت کردیم و بالا رفتیم. خطبه ها که تمام شد، خیابان وصال، پر از آدم هایی شد که داشتند بدون نمازخواندن محل را ترک می کردند. همه جور آدمی هم درونشان بود. بعد از پایان خطبه ها و درحالی که هنوز نماز تمام نشده بود، شعارهای حمایتی به نفع میرحسین شروع شده بود. درخیابان وصال، افرادی مردم را به بالا گرفتن دستهایشان و نشان دادن علامت پیروزی ترغیب می کردند.
***
<**ادامه مطلب...**>
از تریبون نمازجمعه شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر انگلیس گفته می شد و حامیان موسوی به شدت شعارهایی چون مرگ بر روسیه، مرگ بر چین و بعضا مرگ بر دیکتاتور سر می دادند. بعد از نماز، وحدت از دست رفته بود.
***
توی پارک هر کس ما دو نفر را می دید، کمی صبر می کرد تا از کنارش عبور کنیم و دوباره به صحبت کردن ادامه می داد!
***
خانمی به شوهرش می گفت: هاشمی خوب شروع کرد اما آخرش را خراب کرد. شوهرش گفت: آره، هاشمی [...] ! چقدر رویش حساب می کردیم؟
***
کمی توی پارک صبر کردیم. مردم هم از طریق خیابان کارگر به سمت بالا در حرکت بودند. شعاری که لیدرها می گفتند و روی آن بسیار تاکیدی می کردند «یا حسین، میر حسین» بود. به نظرم این ابتدایی برای تشکیل جبهه ای با محوریت میر حسین موسوی است. جبهه ی اصلاحات را اگر کسی در موردش مطالعه داشته باشد و یا آن زمان را درک کرده باشد، خوب می داند که به اندیشمندان خاتمی محور، جبهه ی خاتمی محور و... خاتمی محور شناخته و معرفی می شد. این هم یک قدم دیگر تا شروع دوباره ای برای جبهه های فرد محور در جناح چپ.
***
مسیر برگشت به سمت میدان ونک و اتوبان های جلال و کردستان، پر از اتومبیل شده بود اما ما که به سمت میدان فاطمی رفتیم، بعد از ورود به خیابان مطهری (به سمت شرق تهران) هیچ ترافیکی ندیدیم. باز هم ثابت شد که حامیان موسوی از طبقات بالادست مالی بودند که به نمازجمعه آمدند. نماز جمعه ای که یا آنرا نخواندند و یا اگر خواندند ناصحیح خواندند (اتصال نماز در بسیار از مناطق خیابان قدس قطع شده بود.)