علیرضا صادقی
روایت محرم های تاریخ ساز
از 61 قمری تا 88 شمسی
محرم 61 هجری قمری: هنوز محرم نرسیده است. امام -علیهالسلام- رو به فرماندار مدینه کردند و فرمودند:
«هان ای ولید! تو نیک میدانی که ما خاندان پیامبر و گنجینهی رسالت هستیم؛ خانهی ما محل آمد و شد فرشتگان و جایگاه فرود رحمت خداست. خدا اسلام را به وسیلهی خاندان ما آغاز کرد و سرانجام نیز به وسیلهی خاندان ما آن را بر همهی مرامها و مسلکها پیروزی بخشیده و جهانگستر خواهد ساخت.
اما یزید -که تو از من میخواهی به او دست بیعت دهم- خود میدانی که عنصری است گناهکار، شرابخوار، خونریز، که بی هیچ پروایی به جنایت و بیداد دست میزند و مرز مقررات خدا را می شکند و خود را به فسق و فجور آلوده میسازد؛ از این رو فردی چون من با فردی چون یزید دست بیعت نخواهد داد.»
محرم فرا رسید. اسلام در برابر اسلام ایستاده است و با این حال حق در برابر باطل! و علیاکبرِ امام -علیهماالسلام- در راه به پدر گفته بود: «حال که ما برحقایم، پس هیچ ترسی از مرگ نداریم.» امروز عاشوراست و امام مرگ با عزت را بر حیات با ذلت ترجیح میدهد و میفرماید: «ابن زیاد، مرا میان کشته شدن و ذلت مخیّر قرار داده، هیهات که من جانب ذلت را بگیرم. این را خدا و رسول و دامانهای پاک عترت و جانهای غیرتمند و با عزت نمیپذیرند. هرگز اطاعت از فرومایگان را بر شهادت کریمانه ترجیح نخواهیم داد.» دیشب هم یادگار برادرش مرگ را شیرینتر از عسل خوانده بود. ظهر عاشوراست. برای امام رمقی نمانده است. اما مکتب انسانسازی امام تعطیل نیست و با اندک توان خود ندا میدهند: «ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرار فی دنیاکم.» آخرین درس امام هم آن جا که در گودال با معبود خود نجوا میکند: «الهی رضاً برضائک و تسلیماً لامرک لا معبود سواک.» امام شهید شد و تا ابد، جاودانه؛ که پیامبر اکرم -صلىاللهعلیهوآله- فرمودند: «براى شهادت حسین، حرارت و گرمایى در دلهاى مؤمنان است که هرگز سرد و خاموش نمىشود.»
محرم 1342 هجری شمسی: در ایام مبارزه با حکومت طاغوت، یکی از شعارهای مردم این بود: «نهضت ما حسینی است/ رهبر ما خمینی است». خود امام هم میگفت: نهضت ما مرهون امام حسین است. امام به عنوان یک رهبر دینی از حرارت و گرمای دلهای مؤمنان آگاه بود و از همین رو در ایام محرم بهترین استفاده را از هیئاتی که توسط خود مردم سازماندهی میشد، کرد. امام و دیگر علما به خوبی از ظرفیت سخنرانیها و مداحیهای این ماه در جهت سرنگونی رژیمی که بی هیچ پروایی به جنایت و بیداد دست میزد و مرز مقررات خدا را می شکست و خود را به فسق و فجور آلوده میساخت، استفاده کردند. ملاقات مسئولین هیئات مذهبی در قم با امام خمینی در آستانهی رفراندوم فرمایشی ششم بهمن 1341، تحولات بینظیری را در مضمون سخنرانیها و مداحیها در هیئات مذهبی ایجاد کرد. تکیه بر قیام و انقلاب بر ضد ظالمین، شاهبیت اشعار مذهبی و نوحههای آن دوره شد و انقلابیون با تکیه بر حماسهی عاشورای حسینی جوانان پرشور و آحاد مردم را همراه با نهضت امام خمینی کردند. چند ماه قبل از محرم 1342 طرح انقلاب سفید در رفراندومی نمایشی به تصویب رسید. نوروز سال 1342 امام خمینی عزای عمومی اعلام کرد. در 2 فروردین 1342 عوامل رژیم با هجومی وحشیانه به مدرسهی فیضیه در قم و مدرسهی طالبیه در تبریز تعدادی از طلاب را مورد ضرب و جرح قرار داده، مدارس دینی را به ویرانه تبدیل کردند. حوزهی علمیهی قم پس از ماجرای فیضیه 40 روز تعطیل شد و پس از اربعین شهدای فیضیه کار خود را آغاز کرد. امام خمینی طی سخنانی به مناسبت شروع دروس حوزوی، شاه، عوامل رژیم پهلوی، اسرائیل و امریکا را مورد حمله قرار داد و از علما و مردم خواست که در مقابل مظالم رژیم پهلوی ساکت ننشینند. امام خمینی سپس در نامهای به علمای تهران اعلام کردند: «حضرات آقایان توجه دارند اصل اسلام در معرض خطر است، قرآن و مذهب در مخاطره است. با این حال تقیه حرام است و اظهار حقایق، واجب».
محرم 1342 فرا رسید. امام خمینی پیش از آغاز محرم از وعاظ خواست سیاستهای ضد اسلامی شاه و همدستی آن را با اسرائیل مورد انتقاد قرار دهند و با خواندن نوحهها و مرثیهها خاطرهی فاجعهی مسجد گوهرشاد و مدرسهی فیضیه را در اذهان مردم زنده نمایند.
در طرف مقابل هم ساواک با احضار وعاظ از آنان خواست که در مجالس عزاداری : 1- علیه شخص اول مملکت سخن نگویند؛ 2-علیه اسرائیل مطلبی گفته نشود؛ 3- مرتب به مردم نگویند که اسلام در خطر است.
امام با آگاهی از تأثیر شگرف عاشورا در مبارزه با ظلم و ستم، در نامهای به واعظ شهیر حجتالاسلام فلسفی اظهار داشتند: «امروز روزی است که حضرات مبلغین محترم و خطبای معظم، دِین خود را به دین اثبات فرمایند... امروز روزی است که نظر مبارک امام زمان -صلواتاللهعلیه- به حضرات مبلغین دوخته شده است و ملاحظه میفرمایند که آقایان به چه نحو خدمت خود را به شرع مقدس ابراز و دین خود را ادا میفرمایند...». در عصر روز عاشورا امام خمینی شخصاً در مدرسهی فیضیه که مملو از جمعیت عزادار بود حضور یافته و به رغم تهدیدات رژیم، سخنان مبسوطی علیه شاه، اسرائیل و امریکا ایراد کردند. امام در بخشی از سخنان خود که در جمع بیش از دویست هزار نفر مردم عزادار ایراد میشد، خطاب به شاه گفتند: «من به شما نصیحت میکنم ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت میکنم، دست از این اعمال و رویه بردار. من میل ندارم که اگر روزی اربابها بخواهند که تو بروی، مردم شکرگزاری کنند. من نمیخواهم تو مثل پدرت شوی. نصیحت مرا بشنو، از روحانیت بشنو... از اسرائیل نشنو، اسرائیل به درد تو نمی خورد، بدبخت، بیچاره!»
در تهران مراسم عزاداری به تظاهرات سیاسی گسترده علیه شاه و رژیم پهلوی تبدیل شد؛ روز عاشورا در مسجد ترکها حجتالاسلام فلسفی طی سخنرانی مهمی دولت اسدالله علم را استیضاح کرد و آن را غیرقانونی دانست. روز عاشورا و فردای آن، خیابانهای تهران پر بود از جمعیت عزادار با شعار «خمینی، خمینی، خدا نگهدار تو/ بمیرد، بمیرد، دشمن خونخوار تو». محرم 61 هجری قمری کار خود را کرده بود. این را از شعار دستهجات عزاداری میتوان فهمید: «قم گشته کربلا، هر روزش عاشورا، فیضیه قتلگاه، خونجگر علما، شد موسم یاری مولانا الخمینی، یا صاحب الامر». یازدهم محرم نیز دانشجویان دانشگاه تهران به جمع تظاهرکنندگان پیوستند. رژیم پهلوی از ترس و وحشت زیاد، برای خاتمه دادن به قیام مردمی، رهبر نهضت و روحانیون انقلابی را دستگیر کرد. در نیمهشب دوازدهم محرم مأموران ساواک با هجوم به منزل امام، ایشان را دستگیر و به تهران منتقل کردند. در روز 15 خرداد (12محرم)، مردم پس از اطلاع از دستگیری امام به خیابانها ریخته و علیه شاه دست به تظاهرات زدند. شعارهای «مرگ بر شاه» و «درود بر خمینی» فضای شهرها را پر کرده بود.
در قم تظاهرات مردم به خاک و خون کشیده شد. تهران، شیراز، مشهد، ورامین و ... نیز به صحنهی درگیری گسترده مردم با عوامل رژیم تبدیل شد. در تهران همزمان با کشتار مردم در میدان ارگ، رادیوی تهران عوامفریبانه نوحههای مذهبی پخش میکرد! پایههای رژیم پهلوی سست شده بود.
محرم 1356 هجری شمسی: 14 سال پس از تبعید امام، محرم فرارسید. حکومت پهلوی در این فاصله با تکیه بر بیگانگان هر کاری که در راستای ضدیت با دین از دستش برمیآمد، انجام داد. برپایی مراسم گوناگون ضددینی نظیر جشن هنر شیراز، تغییر تقویم، پخش برنامههای مبتذل از تلویزیون و ترویج فحشا و منکرات در روزنامهها و مجلات و سینماها و ... از یک سو و وابستگی سیاسی و اقتصادی به بیگانگان و سرکوب و خفقان حاکم بر کشور از سوی دیگر، جامعه را آمادهی انفجار ساخته بود. شهادت حاجآقا مصطفی خمینی هم در آستانهی محرم، نام امام را در مجالس عزاداری دوباره بر سر زبانها آورده بود. رژیم در 27 محرم در روزنامهی اطلاعات به امام و قیامکنندگان 15 خرداد اهانت کرد. واکنش مردم در قالب تظاهرات در قم بروز کرد. و رژیم بیچاره که نمیداند شهادت درس عاشوراست و برای پیروان امامِ عاشورا شیرینتر از عسل، باز هم سرکوب و به خاک و خون کشیدن مردم و طلاب را پیش گرفت. امام طی پیامی، قیام 29 محرم را ادامهی قیام 15 خرداد 1342 دانست و اقدام رژیم را محکوم کرد. کمکم قیام مردم قم به تبریز، یزد، کرمان و سایر شهرهای کشور منتقل شد. عید نوروز 1357 مصادف با چهلم شهدای تبریز شد و عزای عمومی اعلام گردید. وضع رژیم، هر روز بدتر از دیروز!
محرم 1357 هجری شمسی: از 17 شهریور تا 10 آذر که مصادف با اول محرمالحرام 1357 بود، اتفاقات مهمی در ارتباط با انقلاب اسلامی رخ داد. اعلام حکومت نظامی و تشدید برخورد با مردم مسلمان ایران، هجرت امام خمینی از نجف به پاریس، اعتصاب کارگران و کارمندان دولت، فاجعهی مسجد جامع کرمان، کشتار دانشآموزان و دانشجویان در سیزدهم آبان و تشکیل دولت نظامی ارتشبد ازهاری اتفاقاتی بود که در خلال این ماهها رخ داده بود. 25 روز پس از آغاز به کار دولت نظامی ازهاری، محرم 1357 فرا رسید. در شب اول محرم مردم به سر دادن شعارهای «اللهاکبر» و «لاالهالاالله» بر روی بامهای منازل خود روی آوردند. از همان شب علاوه بر تظاهرات بر روی بامهای منازل، تظاهرات خیابانی نیز به شکل گستردهای آغاز شد که به شهادت عدهای از عزاداران حسینی منجر شد.
امام خمینی طی پیامی کشتار مردم در اول محرم 1357 را محکوم و ارتباط قیام ملت ایران با حماسهی عاشورا را این گونه ترسیم نمود: «این ملت، شیعهی بزرگترین مرد تاریخ است که با تنی چند، نهضت عظیم عاشورا را برپا نمود و سلسلهی اموی را برای ابد در گورستان تاریخ دفن فرمود و به خواست خدای تعالی، ملت عزیز و پیرو بحق امام -علیهالسلام، با خون خود سلسلهی ابلیسی پهلوی را در قبرستان تاریخ دفن می نماید و پرچم اسلام را در پهنهی کشور بلکه کشورها، به اهتزاز درمی آورد». ایشان همچنین در 14 آذر در مصاحبه با رادیو لوکزامبورگ جایگاه محرم را در مبارزات ضداستبدادی این گونه ترسیم میکنند: «سؤال: حضرت آیتالله! چرا محرم از نظر این مبارزات این قدر مهم است؟ و آیا تصور میفرمایید که در طی محرم، این مبارزه علیه شاه به نهایت خودش برسد؟ جواب: محرم ماهی است که عدالت در مقابل ظلم و حق در مقابل باطل قیام کرده و به اثبات رسانده است که در طول تاریخ همیشه حق بر باطل پیروز شده است. امسال در ماه محرم، نهضت حق در مقابل باطل تقویت میشود. من امیدوارم که نهضت اسلامی ایران در این ماه محرم مراحل آخر خود را طی کند.» آرزو و پیشبینی امام مبنی بر این که رژیم پهلوی در ماه محرم 1357 مراحل آخر حیات خود را طی کند، تحقق پیدا کرد. حضور میلیونی مردم در تظاهرات تاسوعا و عاشورای سال 1357 که در حکم رفراندومی علیه نظام شاهنشاهی بود، پایه های رژیم شاه را کاملاً متزلزل کرد. به علاوه در روز عاشورا عدهای از نظامیان شاغل در گارد جاویدان که تکیهگاه رژیم در سرکوب نیروهای مردمی بود، تعدادی از افسران گارد را در نهارخوری پادگان لویزان به گلوله بستند. سیل خروشان مردم در روز تاسوعا و عاشورای 1357 ضربهی سختی بر پیکر رژیم شاهنشاهی وارد آورد و آنها را از فکر مقابله با این حرکت عظیم در روزهای مقدس تاسوعا و عاشورا خارج ساخت. سیوشش روز پس از تظاهرات عظیم عاشورا، شاه از کشور گریخت و بیستوشش روز بعد در 22 بهمن 1357 رژیم شاهنشاهی در میان ناباوری ناظران به کلی مضمحل شد.
از محرم 61 تا محرم 57 همه یک خط را دنبال میکرد، مبارزه با حکومت طاغوت و برپایی حکومت اسلام؛ اما...
محرم 1388 هجری شمسی: 30 سال از انقلاب میگذرد. حکومت، جمهوری اسلامی شده است با تمام نقصهایش اما برخی سالهاست که با اسلامش مشکل دارند. چند ماهی است مردم تهران شاهد فتنهای هستند. در هر مناسبتی جریان فتنه آشوبی به پا میکند. 25 خرداد، 13 آبان و 16 آذر و .... مردم بیگناه، مساجد و پایگاههای بسیج، حتی اتوبوسها و سطل آشغالها نیز از قربانیان این حوادثاند. سرانجام فتنه ماهیت خود را رو میکند و چهرهی بینقابش را نمایان. کجا؟ آن جا که محرم فرا میرسد و خون خدا رسوا میکند فتنه و سرانش را. ظهر عاشورا بود. جمعی خس و خاشاک به خیابانها آمده بودند تا برای BBC و VOA سوژهسازی کنند. در ظهر عاشورا سوت و کف میزدند و هلهله میکردند تا با صدای بلند بگویند که با اسلام مشکل دارند. شعار مرگ بر اصل ... (بشکند قلمی که بخواهد تکرارش کند) تا به همه بفهمانند که مشکلشان با حکومت دینی است. به نمازگزاران ظهر عاشورا سنگ زدند تا ثابت کنند هر روز عاشوراست و هر زمین کربلا! سیاهیهای عزا را پاره کردند تا بگویند به دنبال حذف عاشورا هستند و مگر نور خدا خاموششدنی است؟! در محرمهای سالهای پیش از انقلاب مردم گوش به فرمان امام خمینی بودند و در عاشورای 88 آقای سازگارا و نوریزاده در شبکههای بیبیسی و صدای امریکا مخاطبان خود را دعوت به حضور در صحنهی اغتشاشات میکردند. چریکهای فدایی و جریان بهائیت نیز برای اغتشاشات ظهر عاشورا فراخوان داده بودند و تعداد زیادی از دستگیرشدگان هم از همین گروهها بودند. دیگر بگذرم از نقش دیپلماتهای کشورهای بیگانه و عوامل مرتبط با سرویسهای جاسوسی امریکا و غرب.
حرارت و گرمای دلهای مؤمنان را که به خاطر دارید؛ جمع شد و نهِ ده را آفرید. نهم دیماه سال 1388 عشق مردم مسلمان ایران به امام شهیدشان، کار خود را کرد و مرگ فتنه را رقم زد و با لحن حضرت امام، سلسلهی ابلیسی فتنه را در قبرستان تاریخ دفن نمود.
***
و چه زیبا میگوید سید شهیدان اهل قلم، سید مرتضی آوینی:
هر انسانی را لیلهالقدری هست که در آن ناگزیر از انتخاب میشود و حُر را نیز شب قدری این چنین پیش آمد... عمر بن سعد را نیز... من و تو را هم پیش خواهد آمد. اگر باب یا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم هنوز گشوده است، چرا آن باب دیگر باز نباشد که: لَعَنَ اللهُ اُمَّهً سَمِعَت بِذلِکَ فَرَضیَت بِه؟...
کبری باقری
تیتر: حصار اشک...
این همان چشمهى جوشانى که از ظهرِ روزِ عاشورا شروع شد؛ از همان وقتى که زینب کبرى(س) – طبق نقلى که شده است– بالاى «تلّ زینبیه» رفت و خطاب به پیغمبر عرض کرد: «یا محمداه، صلّى علیک ملیک السّماء هذا حسینک مرمّل بالدّماء، مقطّع الاعضاء، مصلوب العامة و الرّداء.» او خواندنِ روضهى امام حسین -علیهالسّلام- را شروع کرد و ماجرا را با صداى بلند گفت؛ ماجرایى که مىخواستند مکتوم بماند. خواهر بزرگوار امام، چه در کربلا، چه در کوفه و چه در شام و مدینه، با صداى بلند به بیان حادثهى عاشورا پرداخت. این چشمه، از همان روز شروع به جوشیدن کرد و تا امروز، همچنان جوشان است...(1)
شور عظیم عزاداری سیدالشهدا در میان اقشار مختلف مردم و تأثیرات شگرف آن در بیش از 14 قرن پس از شهادت آن بزرگوار در جوامع شیعی، سبب شده است که تیر فتنهی دشمنان اسلام به سمت آن نشانه رود.
«القا کردهاند به جوانهای ما که تا کی گریه و تا کی روضه و اینها؟! بیایید تظاهر کنیم؛ اینها نمیفهمند روضه چیست و این اساس [را] کی تا حالا نگه داشته است؟ این را نمیفهمند، و نمیشود هم بهشان بفهمانیم...»(2)
باید دانست که انسان با احساس و عاطفه زندگی میکند و این نعمت الهی در کنار عقل و خرد موجب رشد و کمال وی و رسیدن به سعادت میشود.
«پس وقتی شناخت، حرکتآفرین است که عامل دیگر که همان انگیزهها و عواطف باشد، در ما به وجود آید و احساسات ما برانگیخته شود. و البته نقش اساسی را چیزهایی ایفا میکنند که تأثیر مستقیمی بر احساسات و عواطف، داشته باشند.»(3)
و عاشورا صحنهی تلفیق این دو است: «در زمان ما معمول است که کشورها نمایشگاه صنایع درست میکنند و گاهی نمایشگاه جهانی از همهی کشورهای دنیا درست میکنند... منظور از این نمایشگاهها نشان دادن محصولات فکری و عملی بشر است. در آن جا انسان عظمت فکر و فعالیت و مقدار هنرنمایی بشر رامیفهمد. در آن جا همه چیز را میآورند؛ از سوزن تا یک نمونه کارخانههای عظیم. صحنهی کربلا را میتوان تشبیه کرد به یک نمایشگاه؛ ولی نه نمایشگاه علم وصنعت، بلکه نمایشگاه معنویت و معرفت.»(4)
هم در خود حادثه و هم در ادامه و استمرار حادثه، عاطفه یک نقش تعیینکنندهاى ایجاد کرده است که باعث شد مرزى بین جریان عاشورایی و جریان شیعى با جریانهاى دیگر پیدا شود... قدرت عاطفه، قدرت عظیمى است؛ لذا ما را امر مىکنند به گریستن، گریاندن و حادثه را تشریح کردن... در فضاى عاطفى و در فضاى عشق و محبت است که مىتوان خیلى از حقایق را فهمید، که در خارج از این فضاها نمىتوان فهمید.(5)
مسئله در این جا فقط گریه کردن نیست... مقصود این است که داستان کربلا به صورت یک مکتب تعلیمی و تربیتی همیشه زنده بماند. زیرا عزاداری امام حسین -علیهالسلام- آثار و کارکردهای بسیار مهمی هم از جنبهی فردی و هم از جنبهی اجتماعی و سیاسی دارد.
«زنده نگه داشتن عاشورا یک مسئلهی بسیار مهم سیاسى-عبادى است. عزادارى کردن براى شهیدى که همه چیز را در راه اسلام داد[ه]، یک مسئلهی سیاسى است؛ یک مسئلهاى است که در پیشبرد انقلاب اثر بسزا دارد....»(6)
«قدرتهای بزرگ از این سازمانی که بدون این که دست واحدی در کار باشد که آنها را مجتمع کند، خودبهخود ملت را به هم جوشاندهاند در سراسر یک کشور، کشور پهناور، در ایام عاشورا و در دو ماه محرم و صفر و در ماه مبارک، این مجالس است که مردم را دور هم جمع کرده است و اگر یک مطلبی بخواهد برای اسلام خدمتی بکند و شخصی بخواهد که مطلبی را بگوید، سرتاسر کشور به واسطه همین گویندگان و خطبا و ائمهی جمعه و جماعت یکدفعه منتشر میشود و اجتماع مردم در تحت این بیرق الهی، این بیرق حسینی، اسباب این میشود که سازمان داده شده باشد.»(7)
این هماهنگى به گفتهی پیر جماران بزرگترین امر سیاسى در دنیا است. این وحدت و در صحنه بودن به واسطهی سیدالشهدا، عامل پیروزی ماست. همین مساجد و روضههاست که بدون تبلیغات و زحمت زیاد، در میان اقشار مختلف هماهنگى ایجاد کرده و مملکت و اسلام را تا کنون حفظ کرده است.
وقتی که مجموعهی جنبههای سیاسی و اجتماعی و روزآمد نهضت کربلا با مراسم پرشور عزاداری پیوند بخورد، آن گاه جامعهای پیشرفته و مطابق با اصول دین و قوانین جامع اسلامی خواهیم داشت و افراد جامعه برای فداکاری در راه دین و صیانت از مکتب حسین (ع) مهیا میشوند و و حرکت آغاز میشود...
پینوشت:
1. بیانات امام خامنهای در جمع روحانیون استان «کهگیلویه و بویراحمد» در آستانهى ماه محرّم 17/3/73
2. صحیفهی امام، جلد دهـم، صفحهی 120
3. استاد محمدتقی مصباح یزدی، آذرخشی دیگر از آسمان کربلا، انتشارات مؤسسهی آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره).
4. حماسهی حسینی3. استاد شهید مطهری. صفحهی 72.
5. بیانات امام خامنهای در دیدار روحانیان و مبلغان در آستانهى ماه محرم 5/11/84
6. صحیفهی امام، جلد 13، صفحهی 327.
7. صحیفهی امام، جلد 16، صفحهی 209.
ساجده صالحین
محرم دیگری از راه رسید. هر کدام از ما تا به حال محرمهای زیادی را پشت سر گذاشتهایم و شاید آن چه که از محرم در ذهن ما نقش بسته، تنها اندوه سوگواری است. اما آیا تا به حال از خود پرسیدهایم که فلسفهی زنده نگه داشتن محرم و عاشورا چیست؟ آیا وظیفهی ما صرفاً عزاداری است یا این که باید در این واقعهی عظیم تأمل کنیم و از آن درس بگیریم؟ چرا کل یوم عاشوراست و کل ارض کربلا؟
ما قضیه را این گونه مطرح میکنیم که چه طور شد جامعهی اسلامى به محوریّت پیامبر عظیمالشّأن، آن عشق مردم به او، آن ایمان عمیق مردم به او، آن جامعهی سرتاپا حماسه و شور دینى، همین جامعهی ساخته و پرداخته، همان مردم، حتّى بعضى همان کسانى که دورههاى نزدیک به پیامبر را دیده بودند، بعد از پنجاه سال کارشان به آنجا رسید که جمع شدند، فرزند همین پیامبر را با فجیعترین وضعى کشتند؟! انحراف، عقبگرد، برگشتن به پشت سر.
این خطریست که هر جامعهی اسلامی را تهدید میکند و تنها در صورتی چنین عاقبتی نخواهند داشت که از واقعهی عاشورا عبرت بگیرند.
حالا عبرت کجاست؟ عبرت این جاست که چه کار کنیم جامعه آن گونه نشود. ما باید بفهمیم که آن جا چه شد که جامعه به این جا رسید. در این صورت میتوانیم جامعهی خود را از خطر مصون نگه داریم!
چند مثال از خواص
خواص در این پنجاه سال چگونه شدند که کار به اینجا رسید؟
از بین رفتن زهد
«سعید بن عاص» یکى از بنىامیّه و قوم و خویش عثمان بود. بعد از «ولید بن عقبة بن ابىمعیط» روى کار آمد، تا کارهاى او را اصلاح کند. در مجلس او، فردى گفت که «مااجود طلحة!»؛ «طلحةبنعبدالله»، چه قدر جواد و بخشنده است! یک مزرعهی خیلى بزرگ به نام «نشاستج» است که این مزرعهی بزرگ کوفه، ملک طلحه صحابى پیامبر در مدینه بوده است. سعید بن عاص گفت: کسى که چنین ملکى دارد، باید هم بخشنده باشد! اگر من مثل نشاستج را داشتم، گشایش مهمى در زندگى شما پدید مىآوردم؛ چیزى نیست که مىگویید او جواد است!
حال شما این را با زهد زمان پیامبر و زهد اوایل بعد از رحلت پیامبر مقایسه کنید و ببینید که بزرگان و امرا و صحابه در آن چند سال، چگونه زندگىاى داشتند و به دنیا با چه چشمى نگاه مىکردند. حالا بعد از گذشت ده، پانزده سال، وضع به این جا رسیده است.
ثروتاندوزی
نمونهی بعدى، جناب «ابوموسى اشعرى» حاکم بصره بود؛ مردم مىخواستند به جهاد بروند، او بالاى منبر رفت و مردم را به جهاد تحریض کرد. در فضیلت جهاد و فداکارى، سخنها گفت. خیلى از مردم اسب نداشتند که سوار شوند بروند؛ هر کسى باید سوار اسب خودش مىشد و مىرفت. براى اینکه پیادهها هم بروند، مبالغى هم دربارهى فضیلت جهادِ پیاده گفت؛ که آقا جهادِ پیاده چه قدر فضیلت دارد، چه قدر چنین است، چنان است! آن قدر دهان و نفسش در این سخن گرم بود که یک عده از آنهایى که اسب هم داشتند، گفتند ما هم پیاده مىرویم؛ اسب چیست؟
عدّهاى هم بودند که یک خرده اهل تأمّل بیشترى بودند؛ گفتند صبر کنیم، عجله نکنیم، ببینیم حاکمى که این طور دربارهی جهاد پیاده حرف زد، خودش چگونه بیرون مىآید؟ ببینیم آیا در عمل هم مثل قولش هست، یا نه؛ بعد تصمیم مىگیریم که پیاده برویم یا سواره. وقتى که ابوموسى از قصرش خارج شد، اشیاى قیمتى که با خود داشت، سوار بر چهل استر با خودش خارج کرد و به طرف میدان جهاد رفت! آنهایى که پیاده شده بودند، آمدند و زمام اسب جناب ابوموسى را گرفتند وگفنند ما را هم سوار همین زیادیها کن! اینها چیست که با خودت به میدان جنگ مىبری؟ همان گونه که به ما گفتى پیاده راه بیفتید، خودت هم قدرى پیاده شو و پیاده راه برو.
تازیانهاش را کشید و به سر و صورت آنها زد و گفت بروید، بیخودى حرف مىزنید! اما ابوموسى یکى از اصحاب پیامبر و یکى از خواص و یکى از بزرگان است؛ این وضع اوست!
دنیاطلبی
مثال سوم: «سعدبن ابىوقّاص» حاکم کوفه شد. او از بیتالمال قرض کرد.
رئیس بیتالمال، «عبدالله بن مسعود» که از صحابهی خیلى بزرگ و عالىمقام محسوب مىشد. او از بیتالمال مقدارى قرض کرد، بعد هم ادا نکرد و نداد. عبدالله بن مسعود آمد مطالبه کرد؛ گفت پول بیتالمال را بده. سعد بن ابىوقّاص گفت ندارم. بینشان حرف شد؛ بنا کردند با هم جار و جنجال کردن. جناب «هاشم بن عتبة بن ابىوقّاص» -که از اصحاب امیرالمؤمنین -علیهالسّلام- و مرد خیلى بزرگوارى بود- جلو آمد و گفت بد است، شما هر دو از اصحاب پیامبرید، مردم به شما نگاه مىکنند. جنجال نکنید؛ بروید قضیه را به گونهاى حل کنید. عبدالله مسعود که دید نشد، بیرون آمد. او به هر حال مرد امینى است. رفت عدّهاى از مردم را دید و گفت بروید این اموال را از داخل خانهاش بیرون بکشید -معلوم مىشود که اموال بوده است. به سعد خبر دادند؛ او هم یک عدّهی دیگر را فرستاد و گفت بروید و نگذارید. به خاطر این که سعد بن ابىوقّاص، قرض خودش به بیتالمال را نمىداد، جنجال بزرگى به وجود آمد. حالا سعد بن ابىوقّاص از اصحاب شوراست. این اوّل حادثهاى بود که در آن، بین مردم کوفه اختلاف شد؛ به خاطر اینکه یکى از خواص، در دنیاطلبى این طور پیش رفته است و از خود بىاختیارى نشان مىدهد!
مادیگرایی
ماجراى دیگر: مسلمانان رفتند، افریقیه -یعنى همین منطقه تونس و مغرب- را فتح کردند و غنایم را بین مردم و نظامیان تقسیم نمودند. خمس غنایم را باید به مدینه بفرستند.
خمس که به مدینه رسید، «مروان بن حکم» آمد و گفت همهاش را به پانصدهزار درهم مىخرم؛ به او فروختند! پانصدهزار درهم، پول کمى نبود؛ ولى آن اموال، خیلى بیش از اینها ارزش داشت. یکى از مواردى که بعدها به خلیفه ایراد مىگرفتند، همین حادثه بود. البته خلیفه عذر مىآورد و مىگفت این رَحِم من است؛ من صلهی رَحِم مىکنم و چون وضع زندگیش هم خوب نیست، مىخواهم به او کمک کنم! بنابراین، خواص در مادیّات غرق شدند.
تبدیل حکومت الهی به پادشاهی
ماجراى بعدى: «استعمل الولید بن عقبة بن ابىمعیط على الکوفه؛ «ولید بن عقبه» را به حکومت کوفه گذاشت. او هم از بنىامیّه و از خویشاوندان خلیفه بود. وقتى که وارد شد، همه تعجّب کردند؛ یعنى چه؟ آخر این آدم، آدمى است که حکومت به او بدهند؟! چون ولید، هم به حماقت معروف بود، هم به فساد! این ولید، همان کسى است که آیهى شریفه «ان جاءکم فاسق بنبأ فتبیّنوا» دربارهی اوست. معیارها و ارزشها و جابهجایى آدمها را ببینید! این آدمى که در زمان پیامبر، در قرآن به نام «فاسق» آمده بود و همان قرآن را هم مردم هر روز مىخواندند، در کوفه حاکم شده است! تبدیل حکومت الهى، خلافت و ولایت به پادشاهى، خودش داستان عجیبى است. اینها مال خواص بود. خواص در مدّت این چند سال، کارشان به این جا رسید. البته این مربوط به زمان «خلفاى راشدین» است که مواظب بودند، مقیّد بودند، اهمیت مىدادند، پیامبر را سالهاى متمادى درک کرده بودند، فریاد پیامبر هنوز در مدینه طنینانداز بود و کسى مثل علىبنابىطالب در آن جامعه حاضر بود. بعد که قضیه به شام منتقل شد، مسئله از این حرفها بسیار گذشت.
این مربوط به خواص است. آن وقت عوام هم که دنبالهرو خواصاند، وقتى خواص به سَمتى رفتند، دنبال آنها حرکت مىکنند. بزرگترین گناه انسانهاى ممتاز و برجسته، اگر انحرافى از آنها سر بزند، این است که انحرافشان موجب انحراف بسیارى از مردم مىشود. وقتى دیدند سدها شکست، وقتى دیدند کارها بر خلاف آن چه که زبانها مىگویند، جریان دارد و برخلاف آن چه که از پیامبر نقل مىشود، رفتار مىگردد، آنها هم آن طرف حرکت مىکنند.
ماجراى امام حسین، نجاتبخشىِ یک ملت نبود؛ نجاتبخشىِ یک امّت نبود؛ نجاتبخشى یک تاریخ بود. امام حسین، خواهرش زینب و اصحاب و دوستانش، با این حرکت، تاریخ را نجات دادند.
منبع: بیانات رهبری
ابراهیم حمیدیا
بررسی زمینههای تشکیل بسیج دانشجویی
«...امروز یکى از ضروریترین تشکلها، بسیج دانشجو و طلبه است. طلاب علوم دینى و دانشجویان دانشگاهها باید با تمام توان خود در مراکزشان از انقلاب و اسلام دفاع کنند و فرزندان بسیجىام در این دو مرکز، پاسدار اصول تغییرناپذیر «نه شرقى و نه غربى» باشند...»
این، قسمتی از پیامِ کوتاه امام(ره) در دوم آذر سال 67 است. پیامی که باعث شد امروز، دانشجویان بسیجی افتخار کنند که فرمان تشکیل تشکّلشان مستقیاً از سمت شخصِ حضرت امام(ره) صادر شده است. این که بسیج دانشجویی چه هویتی دارد یا این که چه اهداف و وظایفی دارد، نیاز به بحث مفصّل دارد. آن چه در این چند سطر به آن خواهیم پرداخت، مختصری از آن مفصّل است. به اعتقاد نگارنده، هویت بسیج دانشجویی را باید در همان پیام امام(ره) جستوجو نمود. اگر این پیام را با دقّت بخوانیم متوجّه میشویم که حقیقتِ بسیج حول محور «اسلام ناب» دور میزند. اکنون قسمت دیگری از این پیام را مرور میکنیم:
«...من مجدداً به همهی ملت بزرگوار ایران و مسئولین عرض مىکنم چه در جنگ و چه در صلح بزرگترین سادهاندیشى این است که تصور کنیم جهانخواران خصوصاً آمریکا و شوروى از ما و اسلام عزیز دست برداشتهاند؛ لحظهاى نباید از کید دشمنان غافل بمانیم. در نهاد و سرشت آمریکا و شوروى کینه و دشمنى با اسلام ناب محمدى- صلىاللهعلیهوآلهوسلم- موج مىزند. باید براى شکستن امواج طوفانها و فتنهها و جلوگیرى از سیل آفتها به سلاح پولادین صبر و ایمان مسلح شویم. ملتى که در خط اسلام ناب محمدى- صلىاللهعلیهوآله- و مخالف با استکبار و پولپرستى و تحجرگرایى و مقدسنمایى است، باید همهی افرادش بسیجى باشند...
...مسائل اعتقادى بسیجیان به عهدهی این دو پایگاه علمى است. حوزهی علمیه و دانشگاه باید چهارچوبهاى اصیل اسلام ناب محمدى را در اختیار تمامى اعضاى بسیج قرار دهند...»
هویت بسیج را زمانی میتوانیم بشناسیم که درک درستی از معنای «اسلام ناب» داشته باشیم و این مهم جز با تحلیل مناسب از وقایع پس از انقلاب حاصل نخواهد شد. ماههای ابتدایی انقلاب، تلاش امام(ره) صرف این میشد که به مردم بفهماند که این حکومت باید اسلامی باشد. آن روز که قرار شد نوع حکومت تعیین شود، بر «جمهوری اسلامی» پای فشرد، نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم. زمانی که قرار شد انتخاباتِ مجلس خبرگان برای تدوین قانون اساسی برگزار شود، مردم را تشویق کرد به آنهایی رأی دهند که دلسوز برای اسلام باشند. حتّی پس از انتخابات هم، دوباره تأکید نمود که آنهایی که انتخاب شدهاند و گرایشهای غیراسلامی دارند، نظرات غیراسلامیشان را در تدوین قانون اساسی دخالت ندهند تا قانون اساسی صد درصد اسلامی باشد. در انتخابات بعدی و بعدی نیز که عبارت بودند از ریاستجمهوری و مجلس که همگی در سال 58 برگزار شدند، تأکید درجهی یک امام(ره) بر اسلامی بودن منتخبین است. علّت تأکید امام، وجود احزاب و گروههای غیراسلامی بود که در عرصهی سیاسی حضور جدّی و فعّال داشتند. مسئلهای که برای ما چندان ملموس نیست، چون آن فضای باز را تجربه نکردهایم؛ فضایی که مرامها و مسلکها و ایسمهای متکثّر و متضاد برای خود تبلیغ میکردند و سعی داشتند در معادلات سیاسی حکومت جدید ایران وزن بیشتری به خود اختصاص دهند.
سعی امام(ره) نیز این بود که نگذارد گروههای غیراسلامی، مسئولیتی در این حکومت نوپا داشته باشند و این را صریحاً اعلام میکرد و ای کاش مجال بود که صحبتهای امام(ره) را بیاوریم تا حجّت تمام شود. به هر ترتیب رهبری امام(ره) باعث شد که پس از گذشت چند سال از انقلاب، دیگر خبری از آن احزاب و گروهها و افراد در پستهای حکومتی نباشد. یا مردم خود به آنها رأی ندادند که این رأی ندادن با رهنمودهای امام(ره) ارتباط مستقیم داشت و یا اساساً از سمت نهادهای نظارتی، ردّ صلاحیت شدند و به این ترتیب از فضای سیاسی ایران حذف شدند. همین وقایع بود که باعث شد روشنفکران دیروز و امروز تهمت «انحصارطلبی» بر امام(ره) وارد کنند و انصافاً هم حرف حقّی است. هر کس منش امام(ره) را بشناسد برایش روشن است که امام(ره) فردی «انحصارطلب» بود. البتّه شناخت منش امام(ره) باید مبتنی باشد بر فرمایشات خود امام(ره) که در صحیفهی 21 جلدیِ ایشان گردآوری گشته است و نه ظن و گمانهای سست و بیاساس. امام(ره) حکومت را در انحصار اسلام میخواست. این ادّعا را صحیفهی امام(ره) تأیید میکند، مخصوصاً جلدهای ششم تا دوازدهم که حاوی بیانات و پیامهای امام(ره) در یک سالِ پس از انقلاب است؛ سالی که در آن 5 انتخاباتِ سرنوشتساز برگزار گردیده است.
امّا آنهایی که صریحاً علیه اسلام موضع نمیگرفتند و خود را اسلامی جلوه میدادند، همگی زیر چتر حمایت امام(ره) بودند. امام(ره) با اینکه آنها را میشناخت، دست آنها را رو نمیکرد و مهلت میداد تا چهرهی حقیقیشان در پی حوادث بعدی واضح گردد. یعنی افرادی بودند که حتّی مسئولیتهای کلیدی در جمهوری اسلامی داشتند و مورد حمایت امام(ره) بودند، امّا پس از گذشت چند سال، تغییر رویهی آنها باعث برملا شدن ماهیت آنها شد و موضعگیریهای امام(ره) علیه آنان را در پی داشت. به عنوان نمونه قسمتی از نامهی امام(ره) به آقای منتظری در 6 فروردین 68 را مرور میکنیم: «والله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم؛ ولى در آن وقت شما را سادهلوح مىدانستم که مدیر و مدبر نبودید، ولى شخصى بودید تحصیلکرده که مفید براى حوزههاى علمیه بودید و اگر این گونه کارهاتان را ادامه دهید، مسلماً تکلیف دیگرى دارم و مىدانید که از تکلیف خود سرپیچى نمىکنم. والله قسم، من با نخستوزیرى بازرگان مخالف بودم، ولى او را هم آدم خوبى مىدانستم. والله قسم، من رأى به ریاستجمهورى بنىصدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذیرفتم.» این در حالی است که آقایان منتطری، بازرگان و بنیصدر همگی در مقاطعی مورد حمایت امام(ره) بودند. بگذارید نمونهی دیگری بیاوریم تا قضیه روشنتر گردد. امام(ره) در سوم اسفند 67 پیامی خطاب به روحانیون منتشر میکنند که در آن، مواضع خود را صریحاً بیان داشتهاند و اینک قسمتی از آن را مرور میکنیم:
«من امروز بعد از ده سال از پیروزى انقلاب اسلامى همچون گذشته اعتراف مىکنم که بعض تصمیمات اول انقلاب در سپردن پستها و امور مهمهی کشور به گروهى که عقیدهی خالص و واقعى به اسلام ناب محمدى نداشتهاند، اشتباهى بوده است که تلخى آثار آن به راحتى از میان نمىرود؛ گر چه در آن موقع هم من شخصاً مایل به روى کار آمدن آنان نبودم، ولى با صلاحدید و تأیید دوستان قبول نمودم و الآن هم سخت معتقدم که آنان به چیزى کمتر از انحراف انقلاب از تمامى اصولش و حرکت به سوى آمریکاى جهانخوار قناعت نمىکنند، در حالى که در کارهاى دیگر نیز جز حرف و ادعا هنرى ندارند. امروز هیچ تأسفى نمىخوریم که آنان در کنار ما نیستند، چرا که از اول هم نبودهاند. انقلاب به هیچ گروهى بدهکارى ندارد و ما هنوز هم چوب اعتمادهاى فراوان خود را به گروهها و لیبرالها مىخوریم...
...صریحاً اعلام مىکنم: تا من هستم نخواهم گذاشت حکومت به دست لیبرالها بیفتد، تا من هستم نخواهم گذاشت منافقین اسلام این مردم بىپناه را از بین ببرند، تا من هستم از اصول نه شرقى و نه غربى عدول نخواهم کرد، تا من هستم دست ایادى آمریکا و شوروى را در تمام زمینهها کوتاه مىکنم...»
همان سطور که واضح است، قصّه، قصّهی «اسلام ناب» است. در حقیقت پس از آن که ملّیگراها و چپها و لیبرالها و منافقین از به دست گرفتن مسئولیتهای نظام کنار زده شدند و مسئولین جمهوری اسلامی را معتقدین به اسلام تشکیل دادند، نوبت به نگرانی دیگر امام(ره) رسید و آن عبارت بود از انحراف و انشقاق در صف اسلامگرایان. نشانههایش نیز در اختلافات فکری بین سیاستمداران مسلمان نمایان گشته بود و این مطلبی نبود که امام(ره) با آن هوش سیاسی و دوراندیشیاش از آن بیاطّلاع باشد. برای اوّل بار در تاریخ 31 شهریورِ 66 بود که امام(ره) از «اسلام ناب» سخن به میان آورد و تا قبل از آن، این عبارت در ادبیات امام(ره) هیچ جایگاهی نداشت. از آن پس و به ویژه در سال پایانی عمر ایشان بود که این عبارت دوشادوش «اسلام آمریکایی» در کلام و پیام امام(ره) به طور مرتّب تکرار میشد و این، تنگتر شدن روزنههای غربالِ انحصارگرایی امام(ره) بود که علاوه بر مخاصمهای که با نحلههای غیراسلامی داشت، تاب تحمّل اسلامِ غیرِ ناب را هم نداشت. کاش مجالی بود که بیانات امام(ره) در تعریف و تبیینِ این دو نوع اسلام را بیاوریم تا نشان دهیم که دغدغهی آن روز ایشان، اصلیترین چالش امروز ماست. در حقیقت، نکتهی فوقالعاده مهمّی که هرگز نباید از آن غفلت کرد این است که در زمان حیات حضرت امام(ره)، برخی انحرافات نمایان نگشته بود و لذا امام(ره) در مورد آن افراد واکنش منفی نشان نمیداد، بلکه حمایت هم میکرد و این جاست که برای شناخت افراد و تکلیف خودمان باید آن دو نوع اسلام را بشناسیم. ایشان، روزی پیامِ تشکیل بسیج دانشجویی را داد که آن روز تشکّلِ بهنام و باسابقهی دیگری در دانشگاه موجود بود که پسوند «اسلامی» را هم یدک میکشید؛ در نتیجه، نگرانی امام(ره) از نبودِ یک تشکّل اسلامی نبود بلکه نگرانی ایشان از نوع اسلامِ آن تشکّل بود.
آری، ما هویت خود را در پیام امام(ره) یافتهایم. بسیج دانشجویی تشکیل شد تا در سنگر دانشگاه، پاسدار اسلامِ ناب باشد، اسلام پابرهنگان زمین، اسلام مستضعفین، اسلام رنجدیدگان تاریخ، اسلام عارفان مبارزهجو، اسلام پاکطینتان عارف. پاسدار اسلام ناب در مقابل اسلام سرمایهدارى، اسلام مستکبرین، اسلام مرفّهین بىدرد، اسلام منافقین، اسلام راحتطلبان، اسلام فرصتطلبان، و در یک کلمه اسلام آمریکایى.
محمدعلی اورعی
در بررسی حرکت امام حسین -علیهالسلام- نکتهای که باید همواره به آن توجه داشت این است که حرکت اباعبدلله حرکتی است با چندین هدف و چندین برنامه که هر کدام از این برنامهها جهت تکمیل برنامههای بالاتر هستند و منظر جامع، آن منظری است که همهی اینها را با هم ببیند و در کنار هم به بررسی این واقعهی عظیم بپردازد.
یکی از مهمترین برنامههای ایشان، برنامهی ثارالله (برنامهی شهادت) است. اگر به کل ابناء بشر از ابتدا به صورت یک فرد واحد نگریسته شود و سیر تربیتی این فرد را بررسی نماییم، در مقاطع بسیار زیادی از تاریخ مواجه هستیم با این که این فرد به دلیل طغیان و سرکشیاش، بسیار از هدف خود دور شده است و اعمال ناشایست بشر باعث حجابی در رسیدنش به آیندهی خدایی شدهاند و در کنار این موضوع، برای برطرف کردن این حجابها افرادی از این پیکرهی کلی بایستی با ایثار خون خود راهی را برای رسیدن به آن آیندهی الهی باز بگذارند. رذیلانهترین و بدترین این اعمال بعد از رحلت رسولالله انجام شد و به تبع آن بایستی به اندازهی رذالت آن عمل از آن طرف حرکتی الهی برای زدودن آن حجاب سنگین و باز گذاشتن مسیر انجام میشد. لذا بهترین افراد بشر و معلمان و مربیان بشر با ایثار خود این کار را انجام دادند. در سال سوم هجری به سید ما رسولالله -صلواتاللهعلیه- وحی میرسد که اگر میخواهید که امامت تا مهدی -عجلاللهفرجه- ادامه پیدا کند، بایستی فرزندی به دنیا بیاید که شهید شود؛ لذا امیرالمؤمنین و حضرت زهرا به همین دلیل راضی به تولد چنین فرزندی شدند که در کربلا به آن وضعیت به شهادت برسد.1 [1]
پس از رحلت پیامبر دو نفر دو دیوار قطور ساختند، دو ثارالله (امیرالمؤمنین و اباعبدلله) هم باید آن دو دیوار قطور را برمیداشتند؛ اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَ اللهِ وَ ابْنَ ثارِه
ما با برنامهای تحت دو عنوانِ «به سوی شهادت» و «ثارالله» مواجه هستیم که به تبع هر یک از این دو عنوان میتوان برداشتی را ارائه نمود. در مورد برنامهی ثارالله در بالا صحبت شد. برنامهی به سوی شهادت را در واقع باید زیرمجموعهی برنامهی ثارالله دانست و به عبارت دیگر برنامهی ثارالله کلیتر است. اگر انسان به این ماجرا این گونه بنگرد که اباعبدلله صرفاً به خاطر شهید شدن عازم کربلا گردیدند، این گونه نگرش، آن ثمرهی شایسته را ندارد و به این واقعهی عظیم، موقعیت همهزمانی و همهمکانی نمیدهد؛ کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.
«برنامهی ثارالله» از ازل (مدتها قبل از خلقت آسمانها و زمین یعنی از زمانی که برای اولین بار قلم بر لوح چیزی نوشت. امام جواد -علیهالسلام: اول ما جری به القلم علی اللوح قتل الحسین؛ کتاب البکاء 227) شروع شده بود.
بسیاری از انبیا و رسولان در کربلا برای امام حسین گریستهاند و در آن تعلیم و تربیت شدهاند. امام حسین از ابتدای حرکت خود از مدینه نیز در منازل بسیاری در این رابطه صحبت کردهاند و بر اساس این که خواست خدا برای شهید شدن ایشان بوده است و خواست ایشان هم منطبق بر خواست خداست، به سمت شهادت حرکت کردند. این مطلب را میتوان در جای جای کلام امام و در ماجراهای مسیر حرکت ایشان مشاهده نمود. به عنوان مثال کلام رسولالله در ابتدای این مسیر و خطاب به امام که میفرماید: «یا حُسَینُ، اُخْرُجْ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شاءَ أن یَراکَ قَتیلاً» ( بحارالانوار، جلد 44، صفحهی 364) نمونهای برای اثبات این موضوع است.
امام حسین چون خواست از مکه رهسپار عراق گردد، به سخن ایستاد و فرمود: «اَلْحَمْدُ لله وَ ما شاءَ الله وَ لا قُوّة اِلاّ بِالله و صَلّى الله عَلى رَسُولِه؛... آگاه باشید که هر یک از شما که حاضر است در راه ما از خون خویش بگذرد و جانش را در راه شهادت و لقاى پروردگار نثار کند، آماده حرکت با ما باشد که من صبح حرکت خواهم کرد، انشاءالله.»2[2]
برنامهی ثارالله تا ظهور حضرت حجت -عجلاللهفرجه- ادامه خواهد داشت. اگر این خون جاری نمیشد، طبق احادیث بسیاری امر امامت باید منقطع میگردید.3[3] برنامهی ثارالله به خاطر ایجاد روزنه و سپس گسترش آن در دیوار عظیم و سنگی غیبت، تا زمان ظهور امتداد دارد و با خون امام حسین و تبعات جوششِ خون ایشان، راه ظهور باز میشود.
اصلاح امت و امر به معروف و نهی از منکر که به فرمودهی رهبر معظم انقلاب از ثمرات این حرکت است را میتوان زیرمجموعهی این برنامه دانست. رهبر معظم انقلاب در این ارتباط میفرمایند: «اوّلین عبرتى که در قضیهی عاشورا ما را به خود متوجّه مىکند، این است که ببینیم چه شد که پنجاه سال بعد از درگذشت پیغمبر -صلواتاللهوسلامهعلیه، جامعهی اسلامى به آن حدّى رسید که کسى مثل امام حسین -علیهالسلام- ناچار شد براى نجات جامعهی اسلامى، چنین فداکارىاى بکند؟ این فداکارى حسینبنعلى -علیهالسلام- یک وقت بعد از هزار سال از صدر اسلام است، یک وقت در قلب کشورها و ملتهاى مخالف و معاند با اسلام است، این یک حرفى است؛ اما حسینبنعلى -علیهالسلام- در مرکزاسلام، در مدینه و مکه - مرکز وحى نبوى- وضعیتى دید که هر چه نگاه کرد چارهاى جز فداکارى نداشت؛ آن هم چنین فداکارى خونینِ با عظمتى! مگر چه وضعى بود که حسینبنعلى -علیهالسلام- احساس کرد که اسلام فقط با فداکارى او زنده خواهد ماند، والّا از دست رفته است؟!»4 [4]
زیرا عمق فاجعهی پنجاهساله در جهان اسلام بیشتر از این بود که با مبارزهی سیاسی و اجتماعی حل شود و اصلاح گردد. مثلاً در روز عاشورا، هنگامی که امام حسین میخواهند مردم را نصیحت کنند، آنها هِلهله میکنند و سوت میزنند و دشنام میدهند؛ یعنی ایشان به ظاهر اصلاً «امر به معروف و نهی از منکر» پذیر نیستند. اما بسیاری از همین مردم، پس از ریختن خون امام حسین، از خواب غفلت بیدار شده و بر خود لعنت کرده و تَوّاب میشوند و درصدد اصلاح و انتقام برمیآیند؛ یعنی این خون امام حسین بود که در آنها و در نسلهای بعد و تمام مردم آزادهی جهان تأثیر کرد و در آنها صفت امر به معروف و نهی از منکر را ایجاد نمود. امام حسین با نثار خونشان، دست بسیاری از مردم را گرفته و از سقوط نجات دادند. اگر «برنامهی ثارالله» نبود، چه بسا ایران، اموی باقی میماند؛ اما با تأثیر شدید از ثارالله، ایران ابتدا عزادار حسین و به تدریج شیعهی حسین شد. خونِ پُرنور حسین از چشمهی عاشورا فوران نمود، ارواح ما را فرا گرفت. خون او در ما تبدیل به زنده بودن و غیرت و عزم و حرکت به سوی مهدی، و نور او تبدیل به معرفت و تشیّع اهلبیت شد. لذا باید گفت: ماییم اصلاحشدگان حسینی. ماییم بیدارشدگان به دست حسین. ماییم رهروان حسین. ماییم در انتظار فرزند حسین. یا لَثاراتِ الْحُسَین.
1. نگاهی می اندازیم به روایتی از الکافی 1: صفحهی 386، روایت 4. ذیل آیهی 15 سورهی احقاف:
از امام صادق ذیل آیهی مزبور: «جبرئیل بر محمد (ص) نازل شد و گفت: ای محمد! خداوند تو را به فرزندی بشارت میدهد که از فاطمه (س) متولد میشود و امت تو بعد از تو او را میکشند. پس رسولالله گفت: ای جبرئیل! بر پروردگارم سلام برسان، من نیازی به چنین فرزندی که از فاطمه متولد میشود و امتم بعد از من او را میکشند، ندارم. جبرئیل (ع) به آسمان عروج کرد. دوباره هبوط کرد و مثل آن را گفت و رسولالله هم همان پاسخ را داد. دوباره جبرئیل عروج کرد و سپس هبوط کرد و گفت: ای محمد! پروردگارت بر تو سلام رساند و تو را بشارت داد بر این که در ذریهی تو امامت و وصایت را قرار داده است. رسولالله فرمودند: راضی شدم.»
3. بخشهایی از دعای روز سوم شعبان، روز ولادت امام حسین (ع):
خدایا! از تو میخواهم به حق مولود این روز، آن مولودى که به او وعدهی شهادت داده شده بود، پیش از این که بانگش در این دنیا بلند شود و به دنیا آید، آسمانها و هر که در آنها است و زمین و هر که بَر آن است برایش گریستند، پیش از آن که قدم در این جهان گذارد. کشتهی اشک و آه و آقا و سید بشر و آن کس که در روز رجعت به یارى مدد شده و آن که در عوض کشته شدنش ائمهی طاهرین -علیهمالسلام- از نسل اویند و شفا در تربت او است و سعادت در زمان رجعتش همراه با او و اوصیای عترت اوست، پس از حضرت قائم و پس از دوران غیبتش، تا این که انتقام گیرند و خونها را باز گیرند و خداى جبار را خوشنود سازند و بهترین یاران دین خدا باشند. درود خدا بر ایشان در هر زمان ودر هر شب و روز...
علیرضا عزیزگل
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم، و تعاونوا علی البرّ و التقوی و لا تعاونوا علی الإثم و العدوان و اتّقوا الله إنّ الله شدید العقاب1[1]
خودکفا نبودن انسان در دو بُعد مادی و معنوی
پیش از آن که وارد بحث شوم، برای روشن شدن مصبّ بحث این را عرض میکنم که انسان دارای دو بُعد است: یک بُعد مادی و یک بُعد معنوی؛ در این مسئله هیچ شبههای نیست. انسان در بُعد مادیاش اینطور است که به تنهایی نمیتواند امور معیشتیاش را اداره کند و به تعبیر ساده احتیاج به همکاری دیگران دارد. در بُعد معنوی هم این بحث مطرح است. یعنی انسان در سیر معنویاش نیز احتیاج به دستگیری و همکاری دارد و به تنهایی نمیتواند خودش را اداره کند. به تعبیر دیگر، انسان چه در بُعد مادیاش و چه در بُعد معنویاش خودکفا نیست.
خوب، چون انسان خودکفا نیست و نمیتواند خودش را به تنهایی اداره کند احتیاج به «اعانه» دارد؛ هم در زندگی مادیاش احتیاج به کمک دیگری دارد و هم در بُعد معنویاش نیازمند دیگری است و مسئلهی اعانه و تعاون این جا مطرح میشود.
آیا هر تعاونی پسندیده است؟
در این جا باید دید که آیا از دیدگاه مکتب الهی هر تعاونی و هر اعانه و کمک و مساعدتی چه در بُعد مادی و معیشتی و زندگی دنیاییاش و چه در بُعد معنویاش امضاء شده و پسندیده است یا خیر؛ مثلاً فرض کنید که کسی وضع زندگی مادیاش لَنگ است و ما میخواهیم به او کمک کنیم؛ آیا جایز است که نعوذبالله برویم سرقت کنیم و به او بدهیم؟ مانند کسی که نانها را میدزدید و به فقرا میداد و وقتی امام صادق(ع) به او اشکال کردند، گفت معلوم میشود که شما آیات قرآن سرتان نمیشود -نعوذ بالله. چون قرآن گفته است «من جاء بالحسنة فله عشر أمثالها و من جاء بالسیئة فلا یجزی إلا مثلها»2[2]؛ من یک دزدی کردم و یک حسنه انجام دادم. پس یک پاداش از دَه پاداش از بین میرود و نُه پاداش دیگر باقی میماند. معلوم میشود که شما چهار عمل اصلی هم سرتان نمیشود -نعوذ بالله.
پس این سؤال مطرح میشود که آیا از دیدگاه مکتب الهی، تعاون به هر شکل که باشد پسندیده است یا خیر؟ آن چه در آیهی تعاون هدفگیری شده، این است که تعاون به هر شکلش پسندیده نیست و قانونمندی دارد.
یکی از خصوصیات آیهی تعاون این است که در آن هم جنبهی اثباتی هست و هم جنبهی نفیی. مثلاً میروید پیش طبیب و او به شما میگوید فلان چیز را نخور، این بد است، آن بد است، این بد است... پس چه چیزی خوب است!؟ یک دستور وقتی کامل است که در آن هم جنبهی اثباتی و هم جنبهی نفیی، هر دو باشد. انسان در دنیا زندگیاش و زنده بودنش بر محور اعانه است و اگر دستور اعانه بخواهد کامل باشد، باید روشن کند که چه چیزهایی را کمک کنم و چه چیزهایی را کمک نکنم.
* معنای تعاون
بحث اوّل این است که «تعاون» یعنی چه؟ تعاون به عنوان اوّلین کلمه است که اثبات و نفی در آیه روی آن آمده است. در باب تعاون دو تصویر میکنیم؛
تصویر اوّل تعاون
تصویر اوّل این است که تعاون به این معنا باشد که دو نفر با هم یک کار را انجام دهند. مثلاً یک سنگی ثقیل و سنگین است و او به تنهایی نمیتواند بلند کند و من هم نمیتوانم به تنهایی بلند کنم، یک سرش را او بلند میکند و یک سرش را من و با هم بلند میکنیم. این بلند کردن سنگ از روی زمین، یک کار است؛ این یک کار را ما دو نفر با هم انجام دادیم. بعضی که دقّت نظر کامل نداشتهاند تعاون را اینطور معنا کردهاند. یعنی به اصطلاح ادبیاش گفتهاند «اشتراک در فعل واحد».
تصویر دوم تعاون
تصویر دوم این که کسی در کاری اصیل باشد و دیگری برای او شرایطی را مهیّا کند. مثلاً کسی میخواهد آدم بکُشد و چاقو را تو بدهی دستش؛ او آدم را کشته است، ولی تو چاقو را به دست او دادهای و برای کار او تهیه مقدمات کردهای. این را میگویند «اعانه»؛ او می خواهد برود سرقت کند، تو نردبان را به او دادی و او دزدی کرد، ولی تو خودت نرفتی.
تعاون کدام یک از این دو مورد است؟ اشتراک در فعل واحد یا این که یکی در کار اصیل است و دیگری کمک میکند؟
جواب: آنهایی که اهل دقّت هستند اگر جستوجو کنند میبینند که هم لغت و هم عرف معنای دوم را میگویند.
مراجعه کنید به قاموس، منجد و ... و ببینید که «عون» را به معنای کمک و مساعد میآورند. یعنی یکی در کار اصیل است و دیگری برای او شرایط و اسباب را مهیّا میکند
* تطبیق بحث با قیام امام حسین(ع)
استعانههای امام حسین(ع)
امام حسین(ع) هم در مسیری که میآمد به این اصل اساسی عمل میکرد که ما از آن تعبیر به «استعانه» میکنیم. موقعی که امام حسین(ع) از مکّه به سوی کوفه حرکت کرد تا روز عاشورا همین طور بود و با شکلهای مختلف این کار را میکرد؛ گاهی برخوردهای شخصی است، گاهی نامه نوشتن است و گاهی هم پیغام دادن است. یعنی از دیگران میخواست که در انجام دادن برّ و تقوا کمک کنند و از آن طرف، به اثم و عدوان کمک نکنند.
استعانه حضرت از وهب
حالا بروم سراغ یکی از پیغامهایش؛ وقتی حسین(ع) به ثعلبیه رسید، دید خیمه و وسایلی هست؛ معلوم شد کسی در آن جا مشغول زندگی است. حضرت تشریف آوردند و پیرزنی را دیدند و از او سؤال کردند که اینها برای کیست؟ پیرزن گفت برای فلانی؛ آنها نصرانی بودند و مسلمان هم نبودند. حضرت ظاهراً کاری نکرد. فقط در بعضی تواریخ دیدهام که حضرت وقتی رسید آن جا، نیزهاش را در زمین فرو برد و توقف کردند و استراحت کردند. وقتی میخواستند بروند، حضرت به آن پیرزن گفتند وقتی آمد، به او بگو بیاید پیش ما.
در تاریخ نوشتهاند زمانی که حضرت خواست برود، نیزه را بیرون آورد. بعد از بیرون آوردن نیزه از آن مکان آب سرازیر شد. میدانید که در سرزمین حجاز چون آب کم است، بسیار ارزشمند است. آب سرازیر شد؛ پیرزن هم تعجب کرد. پسرش که از راه رسید ماجرا را تعریف کرد که کسی آمد و گفت وقتی پسرت برگشت، بگو بیاید پیش ما.
حالا دیگران مسلمان بودند و مسئلهی تعاون و اعانه از آنها توقّع میرفت؛ اما این که مؤمن و مسلمان هم نبود. معلوم میشود وقتی باطن پاک باشد، از انسان دستگیری میکنند.
وهب ناگهان منقلب میشود و به مادرش میگوید خدا خیلی به من لطف و عنایت کرده است. بلند شد و تمام بساط را جمع کرد تا خودش را به امام حسین(ع) برساند. در تاریخ مینویسند وقتی رسید، افتاد روی پاهای امام حسین(ع) و شروع کرد به بوسیدن؛ مادر هم همین طور. وهب و مادر و همسرش هر سه اسلام آوردند. ببینید، حضرت پیغام داد برای اعانه به برّ و تقوا که بیا و کمک کن؛ او هم همراه حسین(ع) به کربلا میآید.
روز عاشورا ایستاده بودند و تماشا میکردند. چند روزی بود که این جوان ازدواج کرده بود. میخواهد برود به میدان؛ همسرش ممانعت میکرد. هر چه مادر به او میگفت برو، ما برای چه این جا آمدهایم؟ تمام زندگی را جمع کردیم، تمام بیابانها را طی کردیم، خط عوض کردیم برای چه؟ چه طور شده است که تو به میدان نمیروی؟ هر چه مادر ترغیب میکرد، همسرش میگفت نمیگذارم.
بالأخره همسرش به او گفت برویم پیش امام حسین(ع)؛ آن جا به تو اجازه میدهم؛ من حرف دارم. وهب رو میکند به امام حسین(ع) میگوید: آقا، میخواهم بروم میدان، این همسرم نمیگذارد؛ میگوید حرف دارم. حسین(ع) رو کرد سمت همسرش و فرمود چه میگویی؟ همسر وهب گفت: من آمدهام خدمت شما و از شما میخواهم دو چیز را شما ضمانت کنید تا وهب برود. اوّل این که اگر او برود، میدانم که شهید میشود؛ من جوانام، در این بیابان کسی را ندارم، شما به من اجازه بدهید بیایم و در خدمت این بیبیها و خانوادهی شما باشم. دوم این که وهب که شهید شود، روز قیامت میرود در بهشت؛ این جا باید پیش شما ضمانت بدهد که من را هم با خودش به بهشت ببرد. مینویسند «فبَکی الحسین(ع)» آقا شروع کرد هایهای گریه کردن و بعد هم هر دو را تضمین کرد.
اعانهی همسر وهب به برّ و تقوا
وهب رفت به میدان؛ عدهای از آن منافقها را به درک واصل کرد؛ آنها یک دست وهب را قطع کردند. چشم همسر وهب به این صحنه افتاد؛ دید همسرش عجب وضعی پیدا کرده است؛ طاقت نیاورد، عمود خیمه را برداشت؛ خود این دختر وارد شد در جنگ. تا چشم وهب به او افتاد مضطرب شد، آمد جلو؛ چرا آمدی؟ میدانید چه جوابی به وهب داد؟ گفت مگر نشنیدی که حسین(ع) فریادش بلند شده است: «هَل مِن ذابٍّ یَذُبُّ عن حَرَمِ رسول الله؟...» حسین(ع) کمک میخواهد...
سلام. راستش رو بخواهید رصدخونه یه کم ترسیده که نیروهای ؟! به اتهام نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی برای بازداشت رصدخونه خدایی نکرده به هیئت تحریریهی نشریهی وزین نبض حمله کنن و بر و بچههای نشریهرو با باتوم و شوکر و .... مورد لطف خود قرار دهند و ما هم مجبور شیم بخشایی از نشریه رو سفید بدیم بیرون! خلاصه من از همین الآن به مدیر مسئول و سردبیر محترم نبض هشدار داده باشم!
یکم. هفتهی پیش یه سری مسابقات ورزشی با همکاری نوشابهی انرژیزای ردبول برگزار شد که البته شمارهی قبل خبرش رو داده بودیم. استادیوم مختلط! و آهنگهای شادِ شادِ شاد! و حضور چهرههای خیلی خیلی ورزشی! همه بخشی از این برنامهی بسیار بسیار فرهنگی! بود. رصدخونه یه معاونت خیلی فرهنگی پیشنهاد میکنه که یه دوره مسابقات بولفایت هم برگزار کنه دور هم باشیم حال کنیم! گاوش از شما پارچههای قرمزش هم از ما!!!
دوم. بازم هفتهی پیش و باز هم به مدد معاونت خیلی فرهنگی یه نمایشگاه مواد خوراکی در بلوار دانشکده فنی برگزار شد. دانشجوهای عزیز هم همه دور هم جمع بودن و لبو میخوردن و شاد بودن. مختلط دلستر نوشجان میکردن و خلاصه خیلی خیلی خوشحال بودن! برنامه به این فرهنگیای! اصلاً کور شه چشم رصدخونه که نمیتونه خوشی دانشجوها رو ببینه! از معاونت خیلی خیلی خیلی فرهنگی هم معذرت میخوام.
سوم. بسیج هم بعضی وقتا کارایی میکنهآ، آدم شاخ در میآره! دوشنبهی هفتهی پیش قرار بود فیلم یه حبه قند رو در تالار فردوسی دانشکدهی ادبیات اکران کنن؛ بعد گفتن که نه ببخشید، سهشنبه. تو تبلیغاتشون هم یه سری بازیگر لیست کرده بودن که معلوم نبود قراره بیان دانشگاه یا فقط هدف معرفی بازیگرای فیلم بوده. آخر سر هم برنامه شنبهی این هفته بدون حضور هیچ بازیگری برگزار شد! سرکار بودیما!