بسم الله الرحمن الرحیم
اگر مجبور نبود، حتی چهارشنبه شب ها هم طرف مترو نمیرفت. مترو برایش بیشتر شبیه نمایشگاه مدلهای ماهواره ای بود تا یک وسیله ی نقلیه ی عمومی. کارت اعتباری اش را با اکراه روی دستگاه کشید. حواسش که جمع شد، قطار رسیده بود. سرش را انداخت پایین و آرام وارد آخرین واگن قطار شد. یک صندلی روبه روی در خالی بود. همان جا نشست.
به چشمانش قول داده بود، پاسدار حرمتشان میشود. قلبش آرام بود. سرش را آورد بالا. خودش را روی تاریکی پنجره ی روبه رویی دید.
" دو تا پونصد، میخری خانم؟ " ... پسرک سیاه چهره ی دستمال فروش، سکوت ذهنش را شکست.
نگاهش را گره زد به نگاه او. لبخندی زد و گفت "فالم داره؟" پسرک جوابش را نداد یا داد ولی او نشنید، حواسش دوباره رفت به تاریکی پنجره ی قطار. نصف تصویرش را پسرک کوتاه قد و لاغر دستمال فروش پوشانده بود.
"چند تا بدم؟"... "خانم! چند تا میخوای" ... نگاه کرد به صورت پسرک، یک پانصد تومانی درآورد و دو بسته دستمال گرفت. انگار پنجره ی تاریک قطار حرف خاصی داشته باشد. باز نگاهش را دقیق کرد. زیر قولش زده بود. خودش را کشید جلو، نگاهش را دو سر قطار گرداند. این بار انگار او تنها بازدید کننده ی نمایشگاه بود و بقیه، همه، مدل بودند.
بعضی چهره ها به نظرش شبیه چهره های مسخ شده می آمدند. ذهنش را کنترل کرد. اما مسخ گناه کاران آیه ی قرآن بود.
بزاقش را فرو خورد، خودش را کشید عقب. احساس می کرد پیکان همه ی فلش های عالم رو به اویند. آن همه فشار را نمی توانست تحمل کند.
مسلمان بود. مدعی هم بود. توی ذهنش دنبال بهترین کلمات میگشت. تصمیم خودش را گرفته بود. به خودش حق می داد. وظیفه اش را هم می دانست. نباید بی تفاوت می بود. انگشت اشاره ی کائنات را حس میکرد.
"عزیزم! فکر میکنی این شکلی قشنگ تری؟" ... نه این خوب نبود.ممکن بود بهش بربخورد یا حتی برگردد و حرف زشتی بزند."به نظرم آدما بدون این مدل های عجیب غریب آرایش خوشگل ترن"... احساس کرد چه قدر ذهنش لوس شده است. این جملات به نظرش افتضاح آمدند. باید یک جور دیگر سر حرف را باز می کرد "مگه حجاب، دستور خدا نیست؟" ... این هم به نظرش خوب نبود. حتما یکی برمی گشت و می گفت به تو چه یا سرش داد میزد. قبلا تجربه اش را داشت... .
"میتونم یه سوالی ازتون بپرسم؟ ام..م. خب در واقع چون دو تا آدم با طرز فکر متفاوتیم، اشکالی نداره با هم بحث کنیم که نه؟ ناراحت نمیشید؟" ... از این یکی بدش نیامد... توی ذهنش دخترک استقبال کرده بود و گفته بود او هم دوست دارد نظرات یکی را که با خودش فرق دارد، بداند.ادامه داد "به نظرتون چرا خدا حجاب رو واجب کرده" ... اگر بحثش می گرفت خیلی عالی بود. ته دلش خوشحال شد. بسم الله را هم گفت. نگاهی به دخترک کنار دستی اش کرد. انگار چیزی جلوی زبانش را گرفته باشد، باورش نمیشد، چیزی نگفت.
"دختر! دنبال دردسر می گردی؟ فوقش بحثت بگیرد، چه تاثیری دارد. اصلا بدتر میشود، این طوری همه خیال می کنند دخترهای چادری خشکه مقدس اند و یا حتی اصلا ممکن است کسی به حجابت یا به مقدساتت توهین کند، آن وقت چه می خواهی بکنی؟ ... " با همین یکی دو سطر کرکره ی ذهنش برای ادای این واجب را پایین کشید و توجیه شد. لبخند زد. خیالش راحت شده بود که تکلیفی ندارد. آرام می نمود اما درونش وحشت زده بود. سر و صدایی برپا شد. شقشقه اش تیر کشید. کائنات به فریاد درآمده بود.
نگاهش افتاد روی تاریکی پنجره. خودش را ندید. فقط مدل های ماهواره ای را دید که بلند میخندیدند. تعجب کرده بود. سرش تیر می کشید. دوباره نگاه کرد. خودش را نمی دید. آنها که در قطار بودند همه شکل هم شده بودند. سرش تیر کشید. این هم در قرآن بود. بی تفاوت ها هم مسخ می شوند.
بسم الله الرحمن الرحیم
نویسنده: مجتبی خاکسار
این ها شعر نیست.
باور کن
نه عنصر خیال دارد و نه وزن!
نثر مسجع هم نیست
می بینی که
حتی موسیقی هم ندارد
همه اش واقعیت است.
اصلا حقیقت است...
نامحرم که بینمان نیست
خودمانیم دیگر
باید بپذیریم:
دین داران کم اند.
نه همیشه!
ولی آن وقت که وقتش می شود،
کم می شوند...
الناس عبید الدنیا
ما بندگان دنیاییم
والدین لعق علی السنتهم
دین؛
آویزه ایست بر زبان هایمان
یحوطونه ما درت معایشهم
تا وقتی با او بهمان خوش می گذرد،
دورش می گردیم
فاذا محصو بالبلاء
و آنگاه که وقتش می شود
قل الدّیانون
کم می شویم!
آن هنگام که باید یکی را برگزینیم
آن وقت که دست تقدیر الهی
غربال بلا به کف می گیرد
از آن دانه درشت هایی هستیم
که از دروازه هم عبور نمی کنیم
اصلا دروازه بان می شویم
آنهایی که دارند رد می شوند را هم
جمع می کنیم
نشد مشت می کنیم.
به هر حال عمرا نه گل می شویم
نه گل می خوریم.
دروازه زمین آزادی که هیچ ،
در خیبر هم باشد:
رد نمی شویم
یا علی ع می گوییم و رد نمی شویم
لبّ مطلب اینکه:
حسین علیه السلام را ؛
آن ها که بودند نکشتند!
آن ها که نبودند کشتند...
آن ها که کم شدند.
اصلا بیا بازی کنیم!
یک بازی جدید:
من قصه می گویم، تو قضاوت کن
قصه اول-
پدر در گوشه ای از خانه نشسته
و میخکوب جعبه ی جادو ست
مختارنامه می بیند و اشک می ریزد
کودک خردسالش ناگهان
با یک میخ فولادی دراز ، از جلوی چشمانش عبور می کند
پدر ناخودآگاه مسیر کودک را در ذهنش ترسیم می کند
مقصد جایی نزدیک پریز برق است
قضاوت کن:
پدر چه می کند!؟
قصه دوم-
پسر جوان عاشق شده است
سه ماه بعد...
معشوقه اش می میرد
خبر مرگش را
مادرش با لطایف الحیلی
به پسر جوانش می دهد
پسر به سمت پنجره ی خانه
که در طبقه هفتم برج قرار دارد می دود
مادر چه می کند!؟
قصه سوم-
زنی گناه کار
از ترس همسرش
خود سوزی می کند!
مامور آتش نشانی چه می کند!؟
قصه چهارم-
یزید بن معاویه در دین خدا بدعت می گذارد
حسین بن علی علیهما السلام چه می کند!؟
قصه پنجم-
در محله سعادت آباد تهران
اولی، دومی را با چاقو سوراخ سوراخ می کند
مردم، پلیس، اورژانس و... جمع شده اند
دومی هنوز زنده است و کمک می خواهد
حاضرین چه می کنند!؟
بازی تمام شد!
همه چیز جدی و واقعی است
جسم نیمه جان دین خداوند،
روی سنگ فرش های دانشگاهمان
- و دانشکده ی مان –
دارد نفس های آخرش را می کشد
و از آن همه شکوه و جبروتی که از او سراغ داشتیم
جز ظواهری رنگ پریده
در گوشه های تاریک و اتاق های تنگ
و بواطنی جانکاه
چون بغض در گلوی دلسوزان حقیقی
و رگ های ورم کرده ی اندک غیرتمندان باقی مانده
چیز زیادی نمانده
و مردم و پلیس و اورژانس !!
برّ و بر نگاهش می کنند...
او کمک می خواهد
آیا کسی هست یاریش کند!؟
اینجا تهران است
اینجا دانشگاه تهران است
اینجا مبداء تحولات مملکت است
این را ولی نا اهلان و نامحرمان خوب تر فهمیدند
و اسلام عزیزمان را
کف همین دانش گاه !
دارند سر می برند
آفرین به این درایت و هوشمندی نامحرمان
آفرین به جرئت و شجاعت نا اهلان
و اف بر من؛
اف بر تو :
برادر عزیز تر از جانم
که تا توانستیم در گوش هم زبان درازی کردیم
بی آنکه ملول گردیم
و در مقابل دیدگان تاریخ انقلاب جوانمان
در قبال آنچه روی می دهد
چنان لال شده ایم که گویا خدای کریم
زبانمان نداده
و چنان کور شده ایم که گویی خالقمان
کور آفریده
شاید آنچه تا کنون در مذمت "زبان" شنیده ایم
بیشتر ناظر بود به آنچه که نباید گفته شود
و گفتنش معصیت است
امروز اما آنچه دارد کوله باری از گناه بر دوشمان می نهد
نه از جنس گفتن؛
که از جنس نگفتن است...
بلای امروز جامعه ی کوچک ما
که بدان مبتلا گشته ایم
فقدان حیایی است که با غیرت باید به مصافش رفت
و در این مصاف ،
که هزینه اش آبِ رو ،
و شمشیرش جسارت است...
آیا دین داران ؛
اندک اند؟
نویسنده: هدی متقی مهر
امروز 16 آذر است
همه ی کلاس ها به قوت خودشان برقرارند، آن قدر که برای شرکت در مراسم چمران غیبت می خوریم... و همراه چند تا از دوستان سال اول و دوم –که این اولین بار است که برای یک کار غیردرسی غیرفردی وقت می گذارند- راهی پردیس مرکزی می شویم. با احتساب این که برنامه متعلق به بسیج است نباید دیر رسیده باشیم، اما سالن چمران و متعلقات (دور تادور و کف سالن، پله های وسط، روی سن و ...) پر از جمعیت است! به هر زحمتی هست خودمان را به یک گوشه ی سالن می رسانیم تا برنامه ها را که اولی اش تریبون آزاد است، دنبال کنیم.
چنین آدم هایی داریم در دانشکده!
پس از پخش کلیپ نظر بچه های سال پایینی همراهم را می پرسم. خوشحال و راضیند. بعد از ورودشان به دانشگاه این اولین بار است که همچین جمعی به خودشان می بینند؛ حسابی ذوق کرده اند و تشکر می کنند. یکی شان که چشمانش از خوشحالی برق می زند -با جدیت تمام- می گوید "دستت درد نکنه! کلی انگیزه گرفتم... که بروم با انرژی بقیه ی درس هایم را بخوانم"!!! کلا بدانید چنین آدم هایی داریم در دانشکده...
کفش های سرگردان
بعد از این که حسین قدیانی از اتوبوسی که ما را به راهپیمایی می آورد و می خواند و نوستالژی ساندیس و نی های نظام را زنده می کند، آقای صفارهرندی برای سخنرانی به جایگاه می آید. حضور صفار در تالار چمران باز هم ذهن ها را به یک سال پیش می برد. صفار به خاطر کفشی که صاحبش جرات نشان دادن خودش را نداشت و بی هدف پرتاب شد و به سر حضار خورد عذرخواهی می کند. آقای صفارهرندی از سفر کرمانی که قولش را داده بود و چند نفری که رفته بودند می گوید و از رسوم جاهلی زمانه و ...
ما ملتِ گریه ی سیاسی هستیم*
در پایان مراسم مداحی شروع می شود. تراکت های متن هر دسته پخش می شود و جمعیت به سمت سردر دم می گیرند. روز اول محرم است و جامانده های کاروان حسینی گره بغض ها را باز می کنند.
خونِ حسین است چه ها می کند...
بین مسیر سینه زنی به سمت سردر فرصت می کنم از جمع جدا شوم و چرخی در دانشکده بزنم به دنبال ردی از یک صدای دیگر، و بعضا برای رفیقم خاطره بگویم!
آخرین نقطه ی حضور جنبش موسوم به سبز، عاشورای سال گذشته است. جنبش سبزی ها آن زمان محکوم به مرگ شدند که حرمت محرم را نگه نداشتند. که به اسم امام حسین (ع) مرگ بر اصل ولایت فقیه، گفتند. بر سر راه خود خیمههای ابا عبدالله را به آتش کشیدند، در خیابان جمالزاده چادر از سر مادر شهید کشیدند، در خیابان انقلاب به مردم عزادار و بی دفاع حمله کردند، در میدان جمهوری نمازگزاران ظهر عاشورا را سنگباران کردند، در چهارراه کالج، اموال عمومی و خصوصی را به آتش کشیدند، و در ساعات اوج عزاداری سیدالشهدا در روز عاشورا، هلهله و سوت و کف راه انداختند ... راویان و مقاتلنویسان و تاریخ نگاران باید بنویسند شرح این گروه خبیث از لشگر عمرسعد را که در ماه حرام خون به ناحق ریخت. یادم نمی رود پسر بچه ای را که سنگ این جماعت به گوشش خورده بود و خونش بند نمی آمد، پدرش و همه ی ما هم مستاصل و نگران که چه اتفاقی افتاده و چه باید بکنیم ... می گذرم و خاطرمان را مکدر نمی کنم! که نه جنبش سبز، هرکس در مقابل خون اباعبدالله –علیه السلام- خضوع نکند سرنوشت محتومش نابودی است.
جنایات محرم 1431 آنقدری بود که کاسه ی صبر انقلابی ملت را لبریز کند و حماسه ای چون نه دی آفریده شود. اما این همزمانی محرم و 16 آذر بدجور داغ عاشورای گذشته را زنده می کند و خون ها را به جوش می آورد وقتی سران، هنوز محاکمه نشده اند. که م.م بیانیه شونصد و یکمش را بنویسد و م.ک چهلمین متفکر جهان شناخته شود و الخ...
تک صدایی؟
خلاصه به جز حضور چند "قرمز"! جمعی رویت نشد... در طولِ سالهای دانشجوییِ گذشته، همیشه فقدان ـ به تعبیر حسن عباسی ـ حریف تمرینی(!) را احساس میکردیم. اما حریف باید در بندِ قاعدهی بازی باشد. موضعش شفاف باشد. حرف پشت تریبون اش با تجمع اعتراضی اش با داخل نشریه اش و حتی صفحهی شخصی اش در فیس بوک، یکی باشد.
حافظه ی ما اینقدر قد می دهد که 18 آذر گذشته را فراموش نکرده باشیم. روزی که به جز تک و توک بسیجی که عددمان به انگشتان دست نمی رسید، صدای مخالفی در تالار چمران نبود. تریبون بود. لباس شخصی و احیانا چوب پرچم! نبود. مسئولین برای پاسخگویی بودند. آزادی بیان بود. اما نفاق بود. توهین و فحاشی بود. به دکتر کمره ای که هیچ، حتی به عکس حاج همت هم رحم نکردند...
همه ی ما به عنوان دانشجو علاقه مند به شنیدن صداهای مختلف و مخالف هستیم. در صورتی که قاعده مند و از روی اصول روشن باشند و وضعیت سیاسی دانشگاه و کشور را وارد دور باطل نکنند. برای مسائل پیش رو حد یقف و فصل الخطاب قائل باشند. مرز روشنی با فریادهای دروغ و باطل داشته باشند و معنای گفتگو و احترام به عقیده را بفهمند و عمل کنند!
قلم، شمشیر و سنگرم مکتب است
تجمع پایانی و قرائت بیانیه در مقابل سردر دانشگاه بود که حقیقتا حق مطلب را ادا کرد:
ما وارثان باکری هستیم که فرمود: "اگر کسی در مقابل ولی فقیه بایستد، باید اعدام شود"
ما وارثان ابراهیم همت هستیم که فرمود: "روزی ده برچسب دشت میکنیم اما حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند"
ما وارثان مهدی رجب بیگی هستیم که فرمود: " می رویم تا خط امام بماند"
ما وارثان غلامعلی پیچک هستیم که فرمود: " بگذارید بگویند حکومت دیگری هم جز حکومت علی بود به نام حکومت خمینی که با هیچ ناحقی نساخت. ما از سرنگونی نمی هراسم بلکه از انحراف می ترسیم."
ما وارثان احمد متوسلیان هستیم که فرمود: "باید پرچم اسلام را در افق بکوبیم "
ما وارثان حسین خرازی هستیم که فرمود: "ما لشگر حسینیم و حسین وار می جنگیم"
ما وارثان محمود کاوه هستیم که فرمود: " دشمن بداند هر توطئهای را که علیه انقلاب طرحریزی کند، امت بیدار و آگاه با پیروی از رهبر عزیز، آن را خنثی خواهد کرد ."
ما وارثان سید مرتضی آوینی هستیم که فرمود: " هر کس می خواهد ما را بشناسد، داستان کربلا را بخواند"
ما فرزندان روح الله خمینی هستیم که فرمود: "ما در جنگ با آمریکا و تفاله های آمریکا به سر می بریم"
و در نهایت ما فرزندان سید علی خامنه ای هستیم که فرمود: " امام بزرگوار (ره) هیچگاه به دشمن باج نداد و همه بدانند ما نیز به هیچکس باج نخواهیم داد" ...
* امام خمینی (ره)
نویسنده: احمد هروی
حادثه عظیم عاشورا درس هایی دارد و عبرت هایی؛ درس میدهد برای حفظ دین باید فداکاری کرد؛ در راه قرآن از همه چیز باید گذشت؛ در میدان نبرد حق وباطل، کوچک و بزرگ، زن و مرد، پیر و جوان، امام و رعیت با هم در یک صف قرار میگیرند؛ درس میدهد جبهه دشمن با همه توانایی های ظاهری بسیار آسیب پذیر است؛ درس میدهد در ماجرای دفاع از دین، از همه چیز بیشتر برای انسان بصیرت لازم است. بی بصیرتها فریب میخورند. بی بصیرتها در جبهه باطل قرار میگیرند، بدون اینکه خود بدانند. همچنان که در جبهه ابن زیاد، کسانی بودند که از فسّاق و فجّار نبودند، ولی از بی بصیرت ها بودند.
از درسهای عاشورا مهمتر، عبرتهای عاشوراست. عاشورا یک صحنه عبرت است. انسان باید به این صحنه نگاه کند تا عبرت بگیرد. "عبرت بگیرد" یعنی چه؟ یعنی خود را با آن وضعیت مقایسه کند و بفهمد در چه حال و در چه وضعیتی است؛ چه چیزی او تهدید میکند؛ چه چیزی برای او لازم است؟
پرده ی اول:
در جامعه اسلامی کار به جایی رسید که جلوی چشم مردم، حرم پیغمبر را به کوچه و بازار آوردند و به آنها تهمت خارجی زدند! جامعه اسلامی چه آفتی پیدا کرد که کارش به یزید رسید؟ چه شد که تنها بیست سال پس از شهادت امیرالمومنین(ع) در همان شهری که او حکومت می کرد، سرهای پسرانش را بر نیزه کردند؟ این چه بیماری ای است که میتواند جامعه ای را که رأسش بزرگانی مثل پیغمبر اسلام و امیرالمومنین علیهماالسلام بوده اند، ظرف مدت چند سال اندک به آنجا برساند که آقازاده اول دنیای اسلام در مرکز خلافت پدر بزرگوارش سر بریده اش گردانده شود و آب از آب تکان نخورد! از همان شهر آدمهایی به کربلا بیایند، او و اصحابش را با لب تشنه به شهادت برسانند و حرم امیرالمومنین را به اسارت بگیرند!
قرآن جواب ما را داده و آن درد را به مسلمین معرفی نموده است. میفرماید: « فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصّلاة واتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیّا(1).» دو عامل، عامل اصلى این گمراهى و انحراف عمومى است: یکى دورشدن از ذکر خدا که مظهر آن نماز است. فراموش کردن خدا و معنویّت؛ حساب معنویّت را از زندگى جدا کردن و توجّه و ذکر و دعا و توسّل و طلب از خداى متعال و توکّل به خدا و محاسبات خدایى را از زندگى کنار گذاشتن. دوم «واتّبعوا الشهوات»؛ دنبال شهوترانیها رفتن؛ دنبال هوسها رفتن و در یک جمله: دنیاطلبى. به فکر جمعآورى ثروت و مال و التذاذ به شهوات دنیا افتادن. اینهارا اصل دانستن و آرمانها را فراموش کردن. این، درد اساسى وبزرگ است. جامعه ما هم ممکن است به این درد دچار شود. اگر در جامعهاسلامى، روحیه آرمانخواهى از بین برود یا ضعیف شود، هر کس به فکراین باشد که کلاهش را از معرکه در ببرد و از دیگران در دنیا عقب نیفتد؛ اینکه «دیگرى جمع کرده است، ما هم برویم جمع کنیم و خلاصه خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجیح دهیم»، مشخصا به این درد دچار خواهیم شد .شعارها را کم رنگ کردن، اصول اسلام وانقلاب را مورد بىاعتنایى قراردادن و همه چیز را با محاسبات مادّى مطرح کردن و فهمیدن، جامعه رابه آنجا میبرد که به چنان وضعى برسد. آنچه که جامعه ما را فاسد مىکند، غرقشدن در شهوات است؛ از دستدادن روح تقوا و فداکارى است. دشمن از راه اشاعه فرهنگ غلط - فرهنگ فساد و فحشا - سعى مىکند جوانهاى ما را از ما بگیرد. کارى که دشمن از لحاظ فرهنگى مىکند، یک «قتل عام فرهنگى» است.چهکسى مىتواند ازاین فضیلتها دفاع کند؟ جوان مؤمنى که دل به دنیا نبسته، دل به منافع شخصى نبسته؛ کسى که خودش آلوده و گرفتاراست که نمىتواند از فضیلتها دفاع کند!
پرده ی دوم:
دنیا، زندگی، مقام، شهوت، پول، لذّت، راحتی، نام و ... همگی از نعمات الهی اند و برای مومنان آفریده شده اند؛ منتها اگر آدمی در مقابل این متاعها و بهرههای زندگی، آن قدر مجذوب شد که وقتی پای تکلیفِ سخت به میان آمد، نتوانست دست بردارد، واویلاست! اگر ضمن بهره بردن از متاعهای دنیوی، آنجا که پای امتحان سخت پیش میآید، میتواند از آن متاعها به راحتی دست بردارد، آن وقتْ حساب است.
در این امتحان، خواص حق باختند!!! مثل روز روشن است در محرم 61، خواصِ جامعه اسلامی و نه خواص جبهه باطل شکست خوردند. خواصِ جانبِ حق بودن کافی نیست؛ باید هنگامهی امتحان بتوان براحتی از نعمات مادی عبور کرد. اگر در جامعهای، این نوعِ خوبِ خواصِ طرفدارِ حق؛ یعنی کسانی که میتوانند در صورت لزوم از متاع دنیوی دست بردارند، در اکثریت باشند، هیچ وقت جامعهی اسلامی به سرنوشت جامعهی دوران امام حسین علیهالسّلام گرفتار نخواهد آمد و مطمئنّا الی الابد بیمه است. اما اگر قضیه برعکس شد و نوع دیگرِ خواصِ طرفدار حق - دل سپردگان به متاع دنیا؛ آنان که حق شناسند، ولی درعینحال مقابل متاع دنیا، پایشان میلرزد- در اکثریت بودند، کار جامعه زار میشود!
منظور از دنیا نیز مجموعه ای است از پول، خانه، شهوت، مقام، اسم و شهرت، پست و مسؤولیت، جان.
آری! وقتی خواصِ طرفدارِ حق، یا اکثریت قاطعشان، در یک جامعه، چنان تغییر ماهیت میدهند که فقط دنیای خودشان برایشان اهمیت پیدا میکند؛ وقتی از ترس جان، از ترس تحلیل و تقلیل مال، از ترس حذف مقام و پست، از ترس منفور شدن و از ترس تنها ماندن، در مقابل باطل نمیایستند و از حق طرفداری نمیکنند و جانشان را به خطر نمیاندازند، آن وقت حسینبنعلیها به مسلخ کربلا خواهند رفت. آن وقت، یزیدها بر سرِ کار میآیند.
سال 88، یادآور بخشی از درسها و عبرتهای عاشورای 61 بود؛ آنجا که عدهی معدودی به بهانهی آزادی به مقابله با فریضه امر به معروف و نهی از منکر برخواستند و جامعه را به سمت بیتوجهی نسبت به معنویات و غفلت از نام خدا سوق میدادند. و همان جا که برخی از خواصِ منتسب به جانب حق -به دلایل مختلفی- از حضور در صحنه امتناع وررزیدند و در لحظهی امتحان از نام و مقام و فرزند و ... نگذشتند. با این حال، علتی که باعث شد در این واقعه، دوباره حسین به مسلخ نرود کوفی نبودن مردم ایران و در اقلیت بودن خواصِ آنچنانی بود.
1- سوره مریم/آیه59
نویسنده: فاطمه شکری
در ساختمان نهضت مقدس حسینی سه عنصر اساسی دخالت داشته است و به این حادثه بزرگ شکل داده است. یکی این که بلافاصله بعد از معاویه، یزید بن معاویه فرمان میدهد که از حسین بن علی علیه السلام الزاما بیعت گرفته شود. امام در مقابل این درخواست امتناع میکند. از همین جا تضاد و مبارزه شدید شروع میشود. عامل دومی که در این نهضت تاثیر داشته است و باید آن را عامل درجه دوم و بلکه سوم به حساب آورد این است که پس از مهاجرت امام به مکه و پس از یکی دو ماه اقامت خبر به مردم کوفه میرسد. آن وقت مردم کوفه به خود آمده، امام را دعوت میکنند. برعکس آنچه ما غالبا میشنویم، دعوت مردم کوفه علت نهضت امام نیست، نهضت امام علت دعوت مردم کوفه است. نه چنان بود که بعد از دعوت مردم کوفه امام قیام کرد، بلکه بعد از اینکه امام حرکت کرد و مخالفت خود را نشان داد و مردم کوفه از قیام امام مطلع شدند و امام را دعوت کردند. عامل سوم، عامل امر به معروف و نهی از منکر است. این عامل را خود امام مکرر و با صراحت کامل و بدون آنکه ذکری از مسئله بیعت و دعوت اهل کوفه به میان آورد، به عنوان یک اصل مستقل و یک عامل اساسی ذکر نموده و به این مطلب استناد کرده است. این عامل، ارزش بسیار بسیار بیشتری از دو عامل دیگر به نهضت حسینی میدهد. زیرا نه متکی به دعوت است و نه متکی به تقاضای بیعت. یعنی اگر دعوتی از امام نمیشد حسین بن علی علیه السلام به موجب قانون امر به معروف و نهی از منکر، نهضت میکرد. (1)
مىدانیم که امر به معروف و نهى از منکر به عنوان یک تکلیف عام در رساله هاى عملیه ذکر شده و شرایط و مراتبى دارد. با توجه به شرایط و مراتب این سؤال مطرح مىشود که اقدامى که سیدالشهداء علیه السلام انجام دادند، چگونه امر به معروفى بود؛ این کار با امر به معروفى که ما مىشناسیم مطابقت نمىکند. بنا بر آنچه در رسائل عملیه گفته شده، اگر امر به معروف موجب ضرر و حتى در مورد خوف ضرر باشد، تکلیف ساقط مىشود؛ اما در مورد سیدالشهداء علیه السلام در حالى که ضرر یقینى بود ایشان اقدام به این کار کرد، این چگونه امر به معروفى است؟
گاهى شرایطى پیش مىآید که فضاى فرهنگى حاکم بر جامعه، اسلامى نیست، امر واجبى را که مىخواهید به آن امر کنید اصلا ارزش تلقى نمىشود، ترک آن هم ضد ارزش نیست، شرایط به گونه اى شده است، که اگر به کسى بگویى چرا فلان کار را انجام مىدهى، فورى با گردن فرازى مىگوید دلم نمىخواهد! به او مىگویى این احکام خلاف شرع است، انقلاب شده است براى این که احکام شرع پیاده شود، مردم به خاطر اجراشدن احکام اسلام صدها هزار شهید دادند؛ جواب مىدهد بى خود شهید دادند! کمى اصرار کنید، علناً به اسلام هم بد مىگوید. خیلى ها گفته اند که اگر ما اسلام را نخواسته باشیم، باید چه کسى را ببینیم! جوّ فرهنگى طورى مىشود که تظاهر به مخالفت با اسلام دیگر زشت نیست؛ آشکار است، دیگر کسى شرم نمىکند، یا لااقل بعضى ها شرم نمىکنند که بگویند ما مخالف اسلام هستیم. در این جا چه باید کرد؟
شرایط حاکم بر جامعه در زمان سیدالشهداءعلیه السلام به مراتب از چنین شرایطى بدتر بود؛ احکام قطعى اسلام ترک مىشد؛ حدود الهى تعطیل شده بود، کسى که کاندیداى خلافت بود معروف به شرب خمر بود، معاویه مىخواست فرزندش یزید را به عنوان خلیفه پیامبرصلى الله علیه وآله معرفى کند، صحبت از یک بار و دو بار و چند بار نبود، بلکه عادت به شرب خمر داشت، و این مسأله اى علنى بود، براى مردم مخفى نبود، و سایر احکام اسلامى یکى پس از دیگرى مورد تردید و انکار قرار مىگرفت و علناً مطرود مىشد؛ ریختن خون مسلمان ها خیلى ساده شده بود. با این شرایط، اگر سیدالشهداء علیه السلام بین مردم مىآمدند و مىگفتند مردم خمس بدهید، زکات بدهید، حدود الهى را رعایت بکنید، شرب خمر نکنید، این موعظه ها براى کسى که معروف به شرب خمر است چه فایده اى داشت؟ مردم آگاهانه و دانسته با یزیدى که شارب الخمر، میمون باز و سگ باز بود بیعت کردند. این گونه بود که حضرت علیه السلام فرمود: اگر مردم به کسى مانند یزید مبتلا شوند، دیگر فاتحه اسلام را باید خواند، دیگر چیزى براى اسلام باقى نخواهد ماند.
البته در اواخر زمان معاویه هم جز ظواهر محدودى از اسلام باقى نمانده بود، اما به هر حال به گونه اى نبود که اشخاص به راحتى تظاهر به فسق کنند و مردم آن را بپسندند. حال، اگر در این جا کسى بخواهد امر به معروف کند، باید چه کند؟ اگر فعل حرام در جامعه واقع مىشود، همه مردم مسؤولند؛ چون امر به معروف واجب کفایى است، اگر ده نفر دیدند گناهى انجام مىشود، هر ده نفر مکلفنند و اگر یک نفر به معروف امر کند، از بقیه ساقط مىشود. اما اگر هیچ کدام این کار را انجام ندادند، هر ده نفر مسؤولند. اگر امر به معروف در موردى اثر نمىکند، آیا در این مورد جاى امر به معروف و نهى از منکر هست یا نه؟ بدترین حالت زمانى است که نه تنها قبول نمىکنند، بلکه با انسان دشمنى نیز مىکنند، آمر به معروف را اذیت کرده، مىزنند، و یا حتى مىکشند: "یَقْتُلُونَ الَّذینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النّاس"،(2) حال، با چنین مردمى که آمرین به معروف را مىکشند چه باید کرد؟ طبق این روایت جهاد با آن ها لازم مىگردد"هُنالِکَ فَجاهِدُوهُمْ بِأَبْدانِکُمْ... حَتّى یَفیئُوا اِلى أَمْرِ اللّه ". (3) از یک طرف تا حدى دایره امر به معروف گسترش پیدا مىکند که شامل تعلیم جاهل نیز مىشود؛ گرچه اصطلاحاً امر به معروف نیست، اما در روایات آمده که این هم نوعى امر به معروف است؛ موعظه و نصیحت کردن و با زبان نرم گفتن یکى از مصادیق بیّن و شایع آن است، که در روایات آمده است و از آیات نیز این گونه استفاده مىشود. از طرف دیگر نیز تا اندازه اى دایره این کار گسترش پیدا مىکند که جهاد هم از مصادیق امر به معروف مىشود. اگر سیدالشهداء در وصیت خود به محمد حنفیه مىفرماید "أُریدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهى عَن الْمُنْکَر" فقط معناى خاص و محدودى را که در ذهن ما است و یکى از شرایط آن عدم احتمال ضرر است اراده نمىکند، بلکه معناى عام امر به معروف و نهى از منکر را اراده مىکند. (4)
1. حماسه ی حسینی، شهید مطهری، ص 197
2. آل عمران/ 21
3. اصول کافى، ج 5، ص 55، روایت 1؛ تهذیب الاصول، ج 6، ص 181، روایت 21
4. آذرخش کربلا، آیت الله مصباح یزدی